|
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
|
در کنار نگاه خسته پیرزنی که به قدمهای تند کودکی خیره است
روح من سیگاری روشن کرده
دودش را با تمام حرفهای نا گفته اش فرو می دهد
روح من اشک می ریزد
بر تمام بلاهت های بشری
و با چشمان ترش می ستاید
تمام مرگهای بزرگی را که
از پیله های زندگی هایی کوچک پر می گیرند
چشمان نگران روح من خیره است
به فراسوی حافظه کوتاه تاریخ
و حریص است
برای قسمت کردن تمام نداشته هایش