تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
خسته از تردید مهر تو از پی مهره مار
جام عشق را از دستت می ربایم
تمام وردها را باطل می کنم
طلسم ها را می شکنم.
گریزان از رنگ نیرنگ
من این افسونگر افسون شده
چه تنها
به دورترین قلعه های شهر کابوس
با جارویم پرواز می کنم ...

 ......................................................................................................................

دور شو....

      دور تر !

 تو که پوسیدنم را نظاره کردی

حال ببین....تکیدنم را

و

آوارشدن م  را روی من !

 

کمی دور تر ... برو

 تا زبانه های آتشی که بر جانم انداختی

   دامنت را نگیرد !

         ببین چگونه بدون هر گونه اعتراض

    میسوزم ...اما

      ن می سازم !

    ببین لبخند را میان این همه آتش

    به یاد آن درخت سیب

    فنجان چای

    گلیم کهنه .... آن همه گناه

    روی لبهای گر  گرفته ام رقاصی میکند !

     هنوز ...

 

        گناه  من بود ...

پاسخ تمنای لبانت ...

پاسخ ندادن ش....هم

 میروم 

 خاکستری را که درونش مدفون شده ام

    بر باد ش دهم

و بعد  من

اگر کسی سراغ خانه مرا گرفت

      بگو  به چشمان تو

 دمی...

نظر بیفکند !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  |