|
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
|
آشنايي ها چه زود رنگ خاكستري گرفت
و جاده تن خسته تر از هر دوي ما به امتداد خويش مي نگرد
ميداني همسفر سهم من از روزگار شايد تبسمي كوتاست
و من به خود جفا ميكنم كه اين لبخند ساده را نيز از خود ميرانم
كاش روزي فرا مي رسيد كه خستگي را ه را از تن به در مي كرديم
تو بگو ناشكيبايي ام را بر شانه هاي كدامين مهربان ببارم؟
تو بگو بغض خيس چشمانم را بر گونه هاي خيس كدام دريا ببارم؟
هنوز ردپاي مبهمي از زخم عشق در سينه ام مي سوزند
هنوز هم به دنبال اويي ميگردم كه سالهاست گمشده است
سالها پيش دردي عميق مرا در خويش تبخير كرد
و امروز به ابرهاي پرباران رسيدم

تو میگفتی زمانی دور یا نزديك ؛ فريب زندگي ما را ،
مرا از تو ... ترا از من جدا سازد و من باور نمي كردم.
تو میگفتی زمان صد چهره افسرده هم دارد ،
جهان تنها گرماي محبت نيست و من باور نمي كردم.
تو میگفتی و من در گوش توافسانه می خواندم
و افسوس اكنون هر يك جدا از هم ، راهي در پيش رو داريم.
ومن تنها تنها... بارها از خويش مي پرسم: چه خواهي كرد؟؟؟ چه خواهم کرد؟؟؟