تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
 

شاید این شعرفرو سوخته در شمع شبم


شاید این نامه که برباد نوشتم بر دوست


برتن باد بماند وبه دستش برسد نیمه شبی


شاید این درد مدام به سرانجام رسد


شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد


وتن خونی ورنجور وپراز تاول من


ره خود یابدو از حادثه بیرون بشود نیمه شبی


شاید این خانه بی رونق رویاهایم


شاید این کلبه تاریک و خموش


ازسر معجزه ای آینه باران بشودنیمه شبی


به دلم می گویم


مدتی هست دعا می خوانم


مدتی هست نگاهم به تماشای خداست


مدتی هست امیدم به خداوندی اوست


نغمه اشک مرا گوش خدا می شنود


شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام


با سر نیشترخاطره ای باز شود


شاید این گریه آرام فغانی بشود نیمه شبی


مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد


ومن بندی رویای زمین


قفسی جنس قناعت برو ساخته ام


به دلم می گویم


قفسم کم رمق است


شاید این دخمه بی پنجره در هم شکند


شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی


به دلم میگویم


به دلم میگویم


ودلم میگوید همه اینها وعده ست


همه اینها سخنانیست که من می دانم


از برای غم هر روزه ی من میگویی


پر از شایدو ای کاش و پر ناباوری اند


به دلم میگویم


عازم یک سفرم


سفری دور به جایی نزدیک


سفری از خود من تا به خودم


شاید این بار سفر چاره کارم بشود


شاید این وعده بیهوده به جایی برسد


نیمه شبی.............

 

 

 

 

 

..............................................................................................................

 

سلام به دوستای خوبم از همتون ممنونم که توی این مدت به یادم بودید واقعا نمیدونم چطوری تشکر کنم دوستون داره جا داره از مریم جان از همینجا تشکر کنم ممنونم مریم عزیزم لطفت از یادم نمیره دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

 

سلام

من مریم دوست شیرینم .

ببخشید که مجبور شدم اینجوری و اینجا خبری رو بدم

که از خوندنش ناراحت می شید

شیرین جونم حالش خیلی بده و الان هم تو کما هستش

تو رو خدا براش دعا کنید

اون حالش خیلی بده

اون به دعا های دوستاش نیاز داره .

فقط براش دعا کنید

دعااااااااااااااااااااااااا

 

 

مریم

 

........................................................................

 

سلام به همه
شیرین جونم فردا صبح مرخص می شه
از همتون تشکر می کنم 
شیرین  از دعای دوستاش خوب شد 
ما به داشتن دوستای خوبی چون شما افتخار می کنیم
حالش خوب شده
خیلی خوشحالم
همین
از همتون ممنونم
مریم

 

.......................................................................

 

خوب بعد از این همه مدت این وبلاگ هم نیاز به خونه تکونی داره

آخه نمی شه که همش یه شکل و یه جور باشه

لاقل یه تنوع برای شروع بد نیست

من برای این کار از شیرین جون اجازه نگرفتم دوست دارم وقتی میاد اینجا

همه چیز عوض شده باشه . می دونم که بیشتر دوستاش با این قضیه موافقند.

به حرف های تنهایی هم ثابت شد که هیچ وقت تنها نیست .

فعلا تا اومدن خودش و نظر قطعی ش یه کارایی می کنم !!!

 

پس:

 

یا علی

 

 

این جا برای از تو نوشتن هوا کم است

 

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!

 

 

اکسیر من ! نه این که مرا شعر تازه نیست

 

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

 

 

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

 

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

 

 

تا این غزل شبیه غزل های من شود

 

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

 

 

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم

 

اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

 

 

خون هر آن غزل که نگفتم به پای تست

 

آیا هنوز آمدنت را بها کم است ؟

 

 

 

 

محمد علی بهمنی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

در مرگ ما چه كسى سياه خواهد پوشيد؟
كلاغى كه پروازش
خط مى كشد به قاب بى تمثال پنجره؟
صبحى كه سايه ها را روشن مى كند
تا عريان تر نشان دهد از پشت پرده ها
هاشور جاده، عبور تابستان را؟
يا اين نسيم كه به رسم هميشه مى آيد
تا ابرها را پيش از تيره تر شدن ببرد؟

جز خواب اين تابوت گشاده
كه پلك ما را به سپيدى آرام كفن بازمى كند،
كدام خواب آسمان را تمام خواهيم كرد؟

به وقت گريه از آن سوى خاك چه خواهيم شنيد؟
طنين سنگى كه چون بر سينه مى شكند
آخرين در جهان را به روى ما مى بندد؟
يا آهنگ ريز ريز بارانى
كه براى نرم كردن دلمان مى بارد؟
خودكشى
نه
تو ديوانه نيستى
همه مى دانند
حتى من كه گاهى شبيه خودم فكر مى كنم
مى فهمم چرا پاهايت را به تخت بستتند
و دستهايت را صليب سينه ات كردند
دنيا پشت بام سقوط آزاد
دنيا ملحفه هاى خونى بيمارستان هاست
مردانى كه عاشقم بودند هميشه
از ارتفاع مى ترسيدند
و كودكى كه سرگيجه ی آنان را در من ادامه مى داد
هر بار مرده به دنيا آمد

 

Image By Foto.coo.ir 

 

نجوای سکوتت
در گوش حقیر
هنوز جریان دارد
هنوز میشود شنید
زمزمه های کودکانه ات را
و شرم نگاه پرفروغت را
آری میدانم
من هنوز می توانم چشمان اشکبارت را
در نگاه سراسیمه ات جویا شوم
وصدای لرزانت که هق هق شبانه ی تو را آشکار میسازد
آری دلتنگی هایت بسیار است
می دانم

Image By Foto.coo.ir 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

دوباره می خواهم برایت از این روزها حکایت کنم. اصلا انگار چندوقتی است چیزی برای گفتن ندارم. غیر از همین ها ... از شنیدن قصه تکراری خسته که نمی شوی؟ این روزها یا سربه زیر سربه زیرم ... یا سربه هوای سربه هوا. وقتی راه تکراری وهمیشگی ام را حفظ هستم وقتی تصویر تو پشت چشم های من است نه روبه روی چشم هایم. چه نیازی دارم که این طرف وآن طرف را بِگردم ؟ چه نیازی دارم که به اطرافم حتی نگاهی بیندازم . حتی همین من که عادت داشتم در چشم رهگذران خیره شوم تا چشمان ترا ببینم. این روزها خودم را گم می کنم تا یادم برود چقدر نیستی . وچقدر کاش بودی. سرم را بیخود با چیزهایی گرم می کنم تا یادم برود زندگی کردن در تک تک لحظات خاطره هایمان را ... خاطره هایی که دیگر کم نیستند. تایادم برود چقدر این روزها واین شبها سنگین هستند. خودم را در شلوغی مردم گم می کنم. چقدر در این شلوغی ها تنها مانده ام . تا یادم برود ... تا یادم برود..!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  |