تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
گاهی اوقات چقدر افق زندگی ابری و مه گرفته میشه چقدر گم میشیم بین چیزهایی که اطرافمون هستن ،بین اون چیزهایی که می خواستیم می خوایم و داریم... بین تمام آرزوها و خواسته های ریزو درشتمون. کاش این همه سردرگم نبودیم...کاش گاهی اوقات مثه وقتی که تو تاریکی گیر میکنیم یهو یه چراغی روشن شه و با زبون بی زبونیش بگه : هی ! از این طرف. حیف...

هر از چند گاهی سرمون رو از لاکمون یا از پیله ای که دورمون تنیدیم میاریم بیرون و به بقیه اونهایی که مثه ما گیج شدن یه نگاهی میندازیم اما یه تلنگر به اون دنیای نازک شیشه ای ترک دارمون میکنه و باز میریم تو لاک...چقدر زندگی اینطوریمون غصه دار و غمناکه.... بهار همون تلنگر است یادم میندازه یه ساله دیگه رفت ... با هرچیزی که توش بود و یه بار دیگه من فرصت دارم خودمو امتحان کنم و آماده شم برای دوره جدید بازی .... بازیه زندگی رو میگم.. چیزی که روزی که اومدیم هیچ تمرینی براش نکردیم... حولمون دادن وسط بازی.... یادشون رفت بپرسن کی آمادگی داره کی نداره... کاش آخره بازی یه باخت سنگین نباشه!؟ 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

شاخه خشکی ام

بر بام یک درخت

چه تفاوت ! سیب یا چنار

در قلب یک بهار ...

چه تفاوت !

یا خزان !

من سالهاست.. مرده ام.

نه .....آروزی

گذر مرغ خسته ای...

نه آشیان یک کلاغ .

و...نه

گرمای یک اجاق !


میخواستم .. قلم شوم..

تا... آغوش تنگ و لرزان دست تو

تا ... نا نوشته های بی غلط....

تا...
شعر های فصل دراز سکوت تو ..


اما چه میشود ... !

کابوس این که .....عمر قلم

هرچه تند تر بنویسد...

زود تر ... میشود تمام!

کابوس اینکه بعد مردن من

در خود تراش .

فرجام صفحه های نا نوشته دفتر

چه میشود ...!؟

چیزی که هست باغ !؟

چوب !؟

یا مداد!؟


من...... بی بها

لایق رفتن

به ...

کوره مسگر

یا....



زیر..... یک اجاق!


.تنها ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

تو فصل بهاری ... نه !

بهار ... مرگ زمستان !

تابستانی ... نه

مرگ برف

تو خزانی .... نه !

مرگ برگ ...

زمستانی ... نه

مرگ شقایق ...

تو کدام فصلی که تمام فصول را در تو ... و در هیچ فصلی تو را ندیده ام !

 فصل تو ...فصل شقایق شکفته در یخ بود ... فصل باران بود و رقص برگ ...

              فصل لرزیدن در تو زیر آفتاب سوزان تابستان

فصل تو ... فصل رقص رازقی در گرمای باریدن برف بود

    فصل باریدن اشک بر لبخند های من!

 

فصول برای بقا یکدیگر را میمیرانند ...

فصل تو میمیرد و حیات می بخشد !

 

چه باک اگر معلم مرا به جرم پاره پاره کردن کتاب جغرافی تنبیه می کند

چه باک اگر چشم هایم زیر شلاق های معلم اشک می ریزند

مگر تو نگفته بودی که فصل تو ...

باران می خواهد

معلم بهار را فصل رویش و زمستان را فصل مرگ میداند ...

     نمیداند ... من 

خرداد ... پژمردم !

 اسفند ... روئیدم

 

اگر چه کتاب جغرافی ام را به جرم نداشتن فصل تو پاره کرده ام

   درفصل تو

آری در فصل تو

هزار کتاب جغرافی  از بر کرده ام

 

www.nakh-sozan.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 3:18 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  |