تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم

 

زنجيرها

 

مرا

 

به زمين

 

آويخته اند

 

گيريم هم كه بنده ي تو

 

سزاي برده

 

چه به بندگي؟

 

خورشيد هم از طلوع

 

بيزار است

 

تا زمين سخت بگريد

 

ذارات معلقم

 

شهاب وآر

 

كسوف نگاهت را

 

كمانه مي كشند

 

تا اوج

 

نه

 

موج مي زنم

 

بالي بيش نميخواهم

 

تا پرواز دهم اسارتم را

 

 

 

 

امپراتور

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

جادوي بي اثر

 

پر كن پياله را

كاين آّب آتشين

ديريست ره به حال خرابم نمي برد .

اين جام ها كه در پي هم مي شود تهي

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش

گرداب مي روبايدوآبم نميبرد

من با سمندسركش وجادوي شراب

تا بيكاران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ي انديشه هاي گرم

تا مرز ناشناخته ي مرگ و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز ياد

تاشهر يادمان . . .

ديگر شراب هم

جز تا كنار بستر خوابم نميبرد

 

                                  فريدون مشيري

سكوت

چه ميهمانان بي دردسري هستند مردگان

نه به دستي ظرفي راچرك ميكنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانعند

واندكي سكوت

 

                                    حسين پناهي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

من می روم برای تو باران بیاورم

تا بشکفد گل از گل تو ، سبزتر شوی
قدری بهار بعد زمستان بیاورم

تا ریشه ...ریشه... ریشه کنی استوارتر،
از قلب خود برای تو گلدان بیاورم

گلدان من به وسعت باغی ست بی حصار
باور نکن برای تو زندان بیاورم

باور نکن که نقطه شوم : بی خیال و شوم !
بر جمله شروع تو پایان بیاورم

با من بیا که رسم جهان را عوض کنیم
تا من از این حقیقت عریان بیاورم –

- تعریف تازه ای که غزل را غزل کند
سوگند می خورم که به قرآن! بیاورم

این عاشقانه است که هی ظالمانه بر
ابر لطیف روح تو سوهان بیاورم ؟!

چکش بیاورم من و سندان بیاوری ،
چکش بیاوری تو و سندان بیاورم ؟!
...
آیینه شو که شکل غزل را عوض کنم
جانی به این طبیعت بی جان بیاورم !
...
گیسوی توست عطر بهارانه های چای
یک استکان بریز که قندان بیاورم :

قندان ِ واژه های ِفراموش ِبی غزل !
بر لب سرود بوسه و عصیان بیاورم !

باور کن استواری هر عشق بوسه است !
دست مرا بگیر که برهان بیاورم !

حالا که چلستون غزل بیستون شده ،
ویرانه را دوباره به سامان بیاورم !

آه ای دلیل ! آتش ِلب را شکوفه کن !
تا باز هم به معجزه ایمان بیاورم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  |