تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم

 

 

آنان که  دست و پای تو را بند کرده اند

ما را دچار قحطی ِ لبخند کرده اند

 

از بس که از ترانه ی مان کینه داشتند

وادارمان به کشتن ِ فرزند کرده اند

 

آخر چه کرده ایم که این قُلچُماق ها

اینگونه ظالمانه به ما بند کرده اند

 

از بس که موی بر تنشان سیخ کرده ایم

ما را به شیر ِ شرزه همانند  کرده اند

 

جرم من و تو چیست که با ما هر آنچه را

با کافر و جهود  نکردند کرده اند

.

 

.

 

.

ما را – چه اعتراف غم انگیز و مضحکی

آلت بریده های خداوند کرده اند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

خدا دارد وسوسه ام مي كند شيطان شوم

       وقتي که بي قراري ام را مي بيند

           و مادري براي آرامشم نمي آفريند.

تمام زندگان اينجا به آسمان كه مي رسند مي ميرند

 من اما مست مي كنم دروغ نگويم:

( باران براي رهايي بايد از آفتاب كناره بگيرد...

من سردم است و اين بيابان پوشيده از برف است.

آدم با يك شلاق گنده تر از دهانش اينجا ايستاده

معجزه موسي را قورت مي دهد

نيل در حادثه غرق مي شود

                     و خدا دارد به ريش همه ي ما مي خندد.

  من با لباس بلندي كه توي تنم راه مي رود نشسته ام

   جهان بدون تكيه گاه غمگين نشسته است

   ژكوند پير پشت صحنه از درد مي خندد

                      و خدا همچنان دارد وسوسه ام مي كند...          

            

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  |