تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.

هراس من -باری- از مردن در سرزمينی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.

جستن
يافتن
به اختيار برگزيدن
و آنگاه از خويشتن خويش
بارويی پی افکندن-

اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا
 
  از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا اند 
 
 خسته ام  از دوری  , از درد انتظار از این بیماری نا علاج
 
خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... خسته ام 
 
آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش
 
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام 
 
 
 
پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت
 
در میان دل مردم  نیست همش نیرنگ پیداست
 
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
 
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست
 
سفره ی دل مردم همش دروغ است
 
به ظاهر پاک و صادقانه است
+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  |