|
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
|
غریبه ام با تو
و با تمام هستی ،
که به نقطه ی کوری ازآن تبعید شده ام ؛ به این اتاق ، که در آن ابرها را گم می کنم ، مدادم را بی هوا می جوم و ناخواسته هق هق می کنم...
گویی عمری با مردگان هم قفس بوده ام و امروز تمام من در یک کوچه ی بن بست خلاصه می شود و یک اتوبوس که از آن جا مانده ام...
کفش هایم
پاهایم را زخم می کنند و کسی برایم دست تکان نمی دهد...
ملالی نیست...
کوله پشتی ام را از هوای تازه ی سحر پر می کنم ، با دیوارها خداحافظی می کنم ، دست سایه ام را می گیرم و برای کسی که انگار ته کوچه نایستاده دست تکان می دهم...
و فردا
من
رفته ام
سایه ام
نیز
