تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم

غریبه ام با تو

و با تمام هستی ،

که  به نقطه ی کوری ازآن تبعید شده ام ؛ به این اتاق ، که در آن ابرها را گم می کنم ،  مدادم را بی هوا می جوم  و ناخواسته هق هق می کنم...

گویی عمری با مردگان هم قفس بوده ام  و امروز تمام من در یک کوچه ی  بن بست خلاصه می شود و یک اتوبوس که از آن جا مانده ام...

کفش هایم

پاهایم را زخم می کنند و کسی برایم دست تکان نمی دهد...

ملالی نیست...

کوله پشتی ام را از هوای تازه ی سحر پر می کنم ، با دیوارها خداحافظی می کنم ، دست سایه ام را می گیرم و برای کسی که انگار ته کوچه نایستاده دست تکان می دهم...

و فردا

من

رفته ام

سایه ام

نیز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  |