|
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
|
نگرانیم .. نه از عمر رفته است ...
نه از جهره در هم شکسته و چروکیده !
از زشتی این دستهای فرسوده ام هم....شرم نخواهم کرد ....
نگرانیم... این هم نیست که ناتوانی دستهایم وزن تصویرت را بر نتابد ...
و عکس ت بر زمین افتد.
که از آن لحظه بر تصویرت به سجده خواهم افتاد.
ببین اشکهایم هر لحظه چگونه رنگهای تنها یادگارت را با خود می برند !
نگرانی م..... این ست .....
آنروز که رنگهای تصویرت به تمامی به میهمانی سیلاب اشکهایم رخت می بندند....
به کدامین بهانه ؟
کوچه باغ های رخسارم را .....
آب پاشی کنم ؟
تا خرجم شود ؟
آیا خانه ای هست تا در آن
ساکن شوم ؟
آیا اجتماع به من نیازمند است ؟
آیا کسی هست تا حمایتم کند ؟
آیا اطرافیانم دوستم دارند ؟
آیا ...؟
زمان تولد که برسد ...میرسد .!
عجب میوه خوش طعمیست ...همیشه باید رسیده اش را خورد !

روی ایوان
کف دستم را رو به آسمان می گیرم،
و باران برایم نرم نرمک می خواند :" لی لی
لی لی
حوضک..."
***
مادر صدایم می زند
من امّا بی قید و آسوده
همینطور یک پا زیر درخت تاک بازی می کنم...
***
شتابان
قایق های کاغذی مان را به دست می گیریم،
روی سنگ فرش خیس حاط پشتی می دویم،
بادبان ها را زیر باران تند می کشیم...
و من به خیالم که پشت دیوار باغ دریایی هست برای قایق های کاغذی ام!!
***
پشت پنجره ی اتاقم می نشینم :" تمام خاطرات من...تمام رویاهایم...
باران خورده اند..."
