تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم

نگرانیم .. نه از عمر رفته است ...

نه از جهره در هم شکسته و چروکیده !

 از زشتی این دستهای فرسوده  ام هم....شرم نخواهم کرد ....

نگرانیم... این هم نیست که ناتوانی دستهایم وزن تصویرت را بر نتابد ...

 و عکس ت بر زمین افتد.

که از آن لحظه بر تصویرت به سجده خواهم افتاد.

ببین  اشکهایم هر لحظه چگونه رنگهای تنها یادگارت را با خود می برند !

نگرانی م..... این ست .....

آنروز که رنگهای تصویرت به تمامی به میهمانی سیلاب اشکهایم رخت می بندند....

 

به کدامین بهانه ؟

کوچه باغ های رخسارم را .....

 آب پاشی کنم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

آیا به مقدار کافی پول هست

 تا خرجم شود ؟ 

 آیا خانه ای هست تا در آن

ساکن شوم ؟  

 آیا اجتماع به من نیازمند است ؟

  آیا کسی هست تا حمایتم کند ؟ 

  آیا اطرافیانم دوستم  دارند ؟         

  آیا ...؟                              

 زمان تولد که برسد  ...میرسد .!

 

 عجب میوه خوش طعمیست ...همیشه باید رسیده اش را خورد !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

بچه ها –صبحتان به خیر سلام
درس امروز،فعل مجهول است
فعل مجهول چیست ؟می دانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است.....
در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ ،میلغزید
صوت ناسازم آنچنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شدم آگاه
ژاله را زان میان صدا کردم
ژاله از درس چه فهمیدی ؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت.......
" د جوابم بده !کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟........."
خنده ی دختران و غرش من
ریخت بر فرق ژاله ،چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و یاران
خشمگین و انتقام جو گفتم :
بچه ها گوش ژاله سنگین است !
دختری طعنه زد که نه خانم!
درس در گوش ژاله یاسین است
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پیگیر میرسید به گوش
زیر آتشفشان دیده من
ژاله ارام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم،
آن  دومیخ نگاه خیره ی او
موج زن ،در دو چشم بیگنهش
رازی از روزگار تیره ی او
آنچه در آن نگاه میخواندم
قصه ی غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود:
فعل مجهول،فعل آن پدری است
که دلم را زدرد ،پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی  کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید
سوخت در تاب  تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید
در غم آن دو تن ،دو دیده ی من
آن یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمیدانم
که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و  نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود ناله ی او
شسته میشد به قطره ها ی سرشک
چهره ی همچو برگ لاله ی او
ناله ی من به نا له اش آمیخت
که غلط بود  آنچه من گفتم :
درس امروز ،قصه ی غم تو ست .
تو بگو با من چرا سخن گفتم
فعل مجهول فعل آن پدری است
که تو را  بی گناه میسوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه  می سوزد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 3:11 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

روی ایوان

کف دستم را رو به آسمان می گیرم،

و باران برایم نرم نرمک می خواند :" لی لی

                                                لی لی

                                                    حوضک..."

***

مادر صدایم می زند

من امّا بی قید و آسوده

 همینطور یک پا زیر درخت تاک بازی می کنم...

 

 

***

شتابان

قایق های کاغذی مان را به دست می گیریم،

روی سنگ فرش خیس حاط پشتی می دویم،

بادبان ها را زیر باران تند می کشیم...

و من به خیالم که پشت دیوار باغ دریایی هست برای قایق های کاغذی ام!!

 

***

پشت پنجره ی اتاقم می نشینم :" تمام خاطرات من...تمام رویاهایم...

                                                                           باران خورده اند..."

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  |