تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
...فلسفه را مثل نخ جورابی کاموایی به دست کودک بازیگوشی می سپارم تا دخلش را بیاورد .

                                        داغ کرده بود محیط رفتن را .

                                                                                                                شما را با دو چشم نمی بینم . زیرا اصل را چشم سوم

                                                                          می  بیند . هر دو کودکید و زنده ....

اگر یکی آرام خوابیده و زیبا و دیگری نا آرم است و نازیبا   نشان این است که

 اگر آب در پیش روی ما پس روی میکند در جایی دیگر دارد پیش میرود ...

پس این خیر یا شر ، زشت یا زیبا و ... نیست که محور است بلکه اینها همه دو طرف بامند که معمولا آدمها به یک طرف می افتند... و چه سخت میشود دنیایی که یک طرف بام باشد . بهتر است به سفارش خردمندی از گوشه به مرکز بیاییم تا به سویی پرت نشویم !

 

 

تمام نمی شود این داستان بازی کودک با باد باکها ... داستان نخ جوراب . داستان رفتن

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

التهاب تمام کوچه ها و خیابونای شهرا در آغوش کشیده ...ماشینهای اتوماتیک شهرداری مرتبا در حال تمیزکردن خیابونان...پسرکی پا برهنه با حسرت به ماهیهای تو آکواریم ماهی فروش زل زده..پروژکتورهای جورواجور فروشگاهای آنچنانی توجه هر رهگذری را بخودش جلب می کنه...خانمی زیبا وآس و پاسی که دیگه رنگ به مانتوی کهنش نمونده  ماشینهائی که واسش بوق میزدنو واسه انتخاب برانداز میکنه...کاگرا جدول های خیابونا که بارون دیروز رنگشونو خراب کرده بود دوباره دارن رنگ می کنن... چندین نفر با فریادهای آهای دزد...دزدو بگیرین مردی را که یه مانتو و یه جفت کفش بچه گانه دستشه و هراسون میدوه را دنبال میکنن...آژانس های مسافرتی پشت شیشه هاشون نوشتن پرواز های خارجی تکمیل است لطفا سوال نفرمائید نابینائی که فال حافظ میفروشه با کاسه ای که چند تا ده تومنی و بیست پنج تومنی داخلش رو هم سر میخورن تو ازدحام پیاده رو با مردمی که نایلکس های پر از لباس تو دستاشون داره میترکه بر خورد میکنه و نا سزا میشنوه..میلیونها بوته گل بنفشه و پامچال تو باغچه ها و میدونهای شهر خود نمائی میکنن ... آقای جنتلمن همراه خانم شیک پوش و مادر پیرش واسه اسکان مادرش تو سرای سالمندان ثانیه شماره میکنه دیگه حوصله ترافیکو نداره و هی بوق میزنه...چندین نفردستگیره های اتومبیل در حال حرکتی که اومده بود یه کارگر ببره را گرفتن  و در حالیکه همراه ماشین میدون فریاد میزنن تمیز میکنیم..باغچه می کنیم...فرش میشوریم...محوطه مغازه های   شیرینی و آجیل فروش جای سوزن انداختن نداره... مردی ملتمس با نسخه ای در دست به عابرین میگه..یه مسلمون پیدا نمیشه داروهای این نسخه را برای دختر سرطانی و در حال مرگ من بخره..بوی گلهای شب بوی گل فروش همه رهگذرها را کلافه کرده...دختر بچه ای دنبال خانمی که پاکت بزرگ آجیل تو دستش سوراخه و یکی یکی داره میریزه.. میدوه و تند تند اونارو  بر میداره و میخوره جواهر فروش داره تند تند زیور الات چند میلیونی را به خانم های با کلاس قالب میکنه ... زن فقیری که فقط دستش از زیرچادر سیاهش پیداست کنار خیابون مثل مرده ها بدون حرکت نشسته...صدای موزیک های پاپو راکو رپ گوش مردمو نوازش میده....پسرکی پشت چراغ قرمز  با گفتن آقا..خانم عید شما مبارک بدون اجازه با دستمالش شیشه های تمیز ماشینهای گرون قیمتو کثیف می کنه.......

                       پشت دیوار انسانیت چه دردهایی وجود داره      

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  |