|
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
|
|
بنويس! معلم مي گويد و او به ياد مي آورد دست هاي لرزان بابا هيچ اناري ندارد، ميان شيارهاي پينه بسته دستانش، جز رنج چيز ديگري نيست. معلم هجي مي کند انار مي شنود «فقر»؛ معلم مي گويد:«نان دارد»، مي داند که، دروغ است هيچ ناني ندارد، معلم مي گويد:«آن مرد در باران آمد» مي نويسد، آن مرد در باران رفت و هرگز نيامد. داستان فقر، داستان کهنه ايست، فقر، دستان گشاده اي دارد که گاه بي هراس از در و ديوار يک خانه بالا مي رود و تا سقف تحمل آدم ها، نفسگير مي شود. نه آدم ها شبيه همند و نه خواسته هايشان شبيه تر، آنقدر که همه دخترک ها به فکر چشمان عروسکند و پسرک ها در پي فهم تير تفنگ؛ همه مردها زندگي را با تمام ابعادش براي چار ديواري خانه هايشان مي خواهند و همه زن ها در آرزوي آنند که هيچ وقت فرزندانشان الفباي گرسنگي را نياموزند، فقر براي خيلي ها آشناست .... |
حقیقت اینجا سمت ندارد بگو : مستقیم
مستقیم ... نه می رم آزادی
مستقیم ....نه می رم انقلاب
مستقیم ....نه می رم ...
مستقیم ... کجا هست ؟
مستقیم ... نه .... ! ( خیابان یک طرفه )
پیاده میرم . هر کجا خسته شدم دوباره سوالی میکنم .
شاید هم باید پیاده بروم . !
..............
سلام به افسانه ی مرگ
رویشم را تماشا کن و به سطح پر خروش
امیدواریم نیشخند بزن .....
تو نیشت را بزن . بزن . محکم تر ....
خوب شد حالا میتوانم با خیال راحت از
پوسته ام جدا شوم. سخت بود و بی روزنه
متشکرم از روزنه هایت . هر چند دردناک
بود و غم انگیز اما من درد و غم را به جان
خریدم . حالا هستم . به اندازه توانم ....