|
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
|
قلم بیمار است... قلم ناتوان،
در توصیف تمام آنچه بر من می گذرد و در وصف تمام فرو ریختن ها...
زیر پوششی از تاریکی ، خویشتن بی نورم را پنهان می کنم و با هراس از کنار رفتن پرده ها ناخنهایم را می جوم. موش کوری عصا زنان از سوراخی بیرون می جهد و در روزنی دیگر، بی درنگ نا پدید می گردد. تنها طنین صد باره ی صدای عصایش باقی می ماند و دیوار های لرزان از سکوت. می دانم ... بیرون هیاهوست... باد گرم می وزد، مردی فریاد می زند و صدای پارس سگی آواره انگشت اشاره ی مردمان را به خود نشانه می رود.
می دانم بیرون پر است از آتش و نور های غبار آلود که بازتاب فلزی شان چون سوسوی چشم جغدی پیر می درخشد... جغدی پیر که از شاخه فرو می افتد... روزی...
نمی دانم کدامین جهنم سرخ است که بتوانم در برابرش خاموش به چشم آیم، نمی دانم که کدام سردترین آب است که می تواند تا ابدیت شعله های تلخم را به خواب برد.
زنی آواز می خواند و من حتا یارای برخاستن ندارم تا ببینم برای کودکش می خواند یا برای خودش که رخت ها را شاید از بند می آویزد . همینطور زیر پنجره می نشینم، ناخن هایم را می جوم و باور می کنم که برای کودکی های تنهای من لالایی می خواند و باور می کنم که با چشمانی باز به خواب رفته ام.
آه که این خانه ، این اتاق بیش از حد سخت و محکم است. آه که چون گهواره کودکان پارچه ای ام تاب نمی خورد... گهواره ای که ساعت ها کنارش به چشمان پلاستیکی کودکان بی جانم چشم می دوختم و تابش می دادم تا مطمئن شوم خوابیده اند.
و این آفتاب... این آفتاب نو بیش از حد نمور است... آنقدر که گرمایش را باور نمی کنم... آنقدر که شک دارم آفتاب باشد یا نه...

هدیه ی بودن را نادیده می گیرم ...خداوند خشمگین می شود
آرزو می کنم پیش از آغاز ، در چند لخته خون پایانی خوش می یافتم و زاده نمی شدم...
خداوند سر تکان می دهد...
مشت به دیوار می کوبم و دهانم را می بندم... نگران نگاهم می کند
هق هق می کنم... لحظه ای محو می شود
آنگاه باران می گیرد ...
خداوند به سکوت دعوتم می کند
کف دستانم عرق کرده و موهایم خیس و بارانی ست
مرا می بخشد و به سکوت می خواندم ، با لبخندی نرم
می دانم روح سپیدش جایی در من جاریست
می دانم ژخ کشیدنم را دوست ندارد
مرا آرام می خواهد... همانگونه که بودنم را هدیه داد
زیر باران سکوت می کنم
به احترام این خواستن و این بودن که شاید دوباره لمسش کنم
به چه دردت میخوره ؟
.................................................................. جدا به چه دردم میخوره ؟
شاید بتونه این سوال رو که هی لگد میزنه به دریچه قلبم و صدای گوش خراشش رو در میاره ساکت کنه
شایدم موفق بشه بهم آرامش بده ! .... نمیدونم. خودمم خیلی ... نه اصلا مطمئن نیستم ! نه

میخواست بر سر دلش کلاه بگذارد . دست برد تا نقشه اش را عملی کند ...
کمی به خود لرزید .... سردش بود. رفت کنار رودخانه تا دستهایش را بشوید . عکسش در آب افتاد .
بیشتر به خود لرزید.... سر دلش در جایش نبود ! خون از زیر کلاه به سمت رگهای ملتهبش روان بود ...!