|
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
|
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی٫ دل ما رفته مهمانی
چه دوره ساحلش ٬از دور پیدا نیست
یه عمری راه و در قدرت ما نیست
باید پارو نزد وا داد
باید دل را به دریا داد
خودش می بردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم می شه تا فردا
به امیدی که این دریا فقط شاماهی داره
به عشقی که نمی بینی شبهاش رو بی ستاره

*مسعود فردمنش
مچاله می شوم
تنگ تنگ
و فواصل را بریده بریده می پیمایم
دور دور
این برگ های خشکیده
من مرده
بی اشک
مثل ترکه های فرود نیامده که می خشکند
و می سوزند
در خود می لغزم
آرام آرام چون خزیدن سایه بر دیوار
تهی می شوم
می دانم...
صدای گر گر شعله ها نمی آید
به خود واگذار شده ام
تا برای سوگواری رختی برگزینم
زنان بلند
شمع به دست
در تلاطم بازوان مردان ستبر سیاه پوش
برای سوگواری می آیند
مچاله می شوم
کسی لالایی نمی داند؟؟؟
سرد سردم...
برایم بخوانید...
بخوانید...
...
کسی مرابه میهمانـی گنجیشکــها نخواهـدبــــــــرده
پرواز را بــه خـاطــربسپــار پــرنــده مـــردنـــی اســـت..........

میگفت همه حرفهات رو میشنوم . همه رو .
برای دیدنم هر طرف که بری راه درسته . ! منو نمیبینی اما من میبینمت . از من آشنا تر برای تو نیست.
صبح بود . مریض بودم . درد داشتم . تنها بودم . ....... حالم خراب بود .
همه درد هام یه طرف ، نبضم کند میزد . هیچ گنجشکی روی شاخه هام نبود . یه برگم برای تکون دادن
تو باد نداشتم. درد داشتم . درد . یه صدای میگفت : تبر . تبر . تبر .
بارون گرفت ! اولین قطره که اومد روی صورتم نشست همراه اشکهام پرت شد پایین . وقتی محکم خورد
زمین ، شنیدم که داد زد و گفت : یا خدا . یاد حرفاش افتادم . یادم اومد بهم گفته بود که نزدیکه .
بیناست. شنواست. داناست. مهربونه... صورتم رو گرفتم رو به آسمون براش خندیدم .

دیدم دستام داره میلرزه . ! پاهام هم میلرزید . ترسیدم. اما همچنان براش خندیدم . حس کردم نبضم
تند شده ! بعدم عجیب ترین اتفاق عمرم رو دیدم ....
یه جوونه از وسط قلبم روییده بود به سمت .............

ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!

عشق درچشمان تو موج مي زند
گويي كه نگاهت سخن از اوج مي زند
در سينه اين دل من شاد مي شود
مغرور مي شود
سخن از تاج مي زند
دل اگر كه بازيچه ي توست كجاست آنكه بر دل علاج مي زند
در گوشه ای از تنهایی خودم میگردم
نیم سطری .واژه ای از تو دل میخواهم
دلتنگم لیک در گریز از همه آدمها
چشم برسمت امیدی دارم
با همان پرسش اندک که بگویی خوبی؟؟
و جوابی که بگویم
با تو خوبم با تو..
اما میان ما آدمها!
میان ما سرگردانی بیابان هاست .بی چراغی شبها. بستر خاکی غربتها
فراموشی اشناییهاست
میان ما هزار و یک شب جستجو هاست
سرگردانی دلها و شاید سرای بی کسی هاست
میان ما هزاران هزار رویاست و زندگی شاید همین یک دم بودن ماست
آزادی ...این واژه تنها مانده کسی آن را از سر راه بر دارد. آخر تحریم شده
بدست كساني اين مملكت در گردنه مي راند كه مي خواهد صداي ني چوپان مهربان
در تپه بپيچد......
زندگي سه مرحله دارد:
بياراده متولد ميشويم.بياختيار زندگي ميكنيم.
بدون اينكه بخواهيم ميميريم.
داريم زندگي كنيم و نميتونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست
ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه
ميرويم خاطرمان در ذهنها و خاطره ها باقي بمونه...بياييد دلي رانشكنيم تا نشكنند دلمان را
با آرزوي عمري طولاني و شاد براي همه

اگر پرنده ای بودم
به لانه ای قناعت می کردم
بر درختی سبز
و با عریانی اش می ساختم
در زمستان... ،
خوشه خوشه پرواز می چیدم از اوج
بال و پر از باد می گرفتم ،
به دانه ای گندم دل می بستم
و به نغمه ای آرام می یافتم
اگر پرنده بودم ،
در آفتاب نفس می کشیدم
باران را می بوییدم ،
برگ بالینم بود
و درخت پناهم
اگر پرنده بودم ،
اوج دلتنگی هایم
یک نیمکت بود
و نگاه افسرده ی پیر مرد
که دانه می پاشد ...
اگر پرنده بودم
اگر پرنده بودم ...
اگر ...
... پرنده بودم
نگاه کن....
نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه مي كشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لالاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو ميدمي و آفتاب مي شود
دوستش دارم . مثل يه قطره آب شدم که واسه رسيدن به دريا دارم ديونه ميشم. چرا اين سفر شروع نميشه......؟ آهاي قطره ها بيدار شين ...دريا صدامون ميکنه....قطره ها.......قطره ها.....باشه من تنها ميرم....حتي اگه تو راه نور خورشيد من رو محو کنه .... بازم ميرم. آخه دريا صدام ميکنه .
اميدوارم بارون بياد. من تو راه يه همسفري داشته باشم. البته يکي هست که هميشه همسفر ه .

دوست دارم بخندم . چشمانم نميگذارد !
دوست دارم گريه کنم. دلم مانع ميشود .!
با اينکه غم زياد است اما هنوز دلايلي براي لبخند زدن پيدا ميشود ....
با اينکه : ميتونه آدم رو نا اميد کنه . ميتونه کاملا اميدوارت کنه. پس خوب نگاهش کن .