تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم

زندگی حادثه بزرگی است برای نطفه
و جهان شوخی عظیمی که طنز تلخش
قهقهه ای دیوانه وار را به انتظار می نشیند
هنرش
سر تعظیم را به فرود می آورد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

می دونم هرچی دل ِِ عاشقِ ِتنها می مونه

این دل که عاشق بود داره هنوز می خونه

می خونه از دلواپسی ها و غصه هاش

گریه های بی امونش تو لحظه هاش

داره فریاد می زنه از رسم عشق

قایقش شکسته تو دریای عشق

خورشید دیگه واسم طلوع نداره

بذارهرچی سکوت ِ توگوش من بباره

آسمون شده برام غم و سیا هی

ای کاش واسه دلم رنگ عشق بیاری

دیگه پاهام راه نمیرن هرجا برم

واسه راه عشقت می دونم خیلی کمم

روز و شب دیگه برام فرقی نداره

انگاری این عشق تو واسه من یه خیاله

نمی تونم دلمو از تو و نگات خالی کنم

دیگه چشمام نمی ذارن گریه و ذاری کنم

تو رو خدا بیا ببین دارم می میرم

به خاک هم اگه برم بی عشقت نمی رم

ببین دارم چه جوری التماست می کنم

هر کاری تو بگی واسه عشقت می کنم

نمی دونم تو لحظه هات چی می گذره

بدون که لحظه هام بی تو نمی گذره

التماست می کنم بیایی و با من بمونی

اینا رو گفتم که فقط صداقتم رو بدونی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

چشمهایم با نقاب سکوت  سعی در پنهان شدن از دید های پر قضاوت را داشت  که قطرهای اشک

بی هیچ ملاحظه ای نقاب ام را شست و ...

              

آه چه چشمه زلالیست این سیلاب  .  میجوشد و میجوشاند . میخروشد و میخروشاند.

مسیرش را که دنبال کردم دیدم مرا به سوی تنها تر شدن جاری ساخته و چه احساس نابی ایست لمس

دستهای تنهای خود .

من گرسنه ام  ! !  شدت گرسنگی دارد و ادارم میکند دست به دزدی بزنم ! 

گرسنه ام . گرسنه لقمه ای خواب در خانه .جایی که سالیان پیش از آنجا آمده ام .

  ........ 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

دلم میخواد راه برم

شب تو هوای سرد راه برم

انقدر راه برم که از سرما تمام بدنم یخ بزنه

دستام از سرما سرخ شه

بلرزه

انقدر سرد که وقتی دستام به صورت بزنم

هیچی از سرماش نفهمم

وای چه حسی داره

سرما تمام وجودت گرفته دیگه هیچی از دردات حس نمیکنی دیگه نمیفهمی

از این سرما لذت میبرم

چه قدر خوبه ادم بعضی وقتا هیچی حس نکنه

نفهمه که چی داره میشه

دلم میخواد بی حس شم

میخوام نفهمم چی میشه

زمان چه جوری میگذره

میخوام دیگه برام مهم نباشه چی ر و از دست دادم

مهم نباشه باهام چی کار میکنن

مهم نباشه که کی میاد و ترکم میکنه

اره دختر دیگه مهم نیست که تنهام و هیچ کی پیشم نیست

که اینده چی میشه

مهم نیست که با احساساتم بازی میشه مهم نیست

 که ضربه خوردم خورد شدم نابودم کردن

میخوام خودم پیدا کنم میخوام فقط و فقط خودم مهم باشم

میخوام مثل دریا رها باشم الان احساس میکنم تو زندونم

انگار تو یه اتاق اهنی ام که هیچ پنجره ای توش نیست

میخوام کنار دریا با صدای امواج اروم بشم

فقط اروم شم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

امروز از خودم پرسیدم چرا یه آدم باید آشفتگی ها شو خواسته هاشو رویاهاشو نیاز هاشو بیاد تو این دنیای مجازی افشا کنه ؟
از آدمهای مرموز اصلا خوشم نمی یاد
گرچه گاهی از پیچوندن اطرافیانم لذت می برم ولی مرموز نیستم شاید عجیب بودن بیشتر بهم بیاد !
نوشتن رو دوست دارم
حتی اگه تنها خواننده احساساستم خودم باشم
این نوع نوشتن حس زنده بودن رو بهم القا می کنه
حس تفکر بیشتر و عمیق تر درباره خودم نیازهام احساساتم و مهمتر از همه روحم
دلم می خواد آدمها رو از روی نوشته هاشون بشناسم
همون طوری که صادق هدایت رو شناختم ... روح فروغ رو لمس کردم ... به احساس سهراب غبطه خوردم ... با حمید زندگی کردم و ...
این نوع اتصالات روحی رو همیشه دوست داشتم ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

ای لحظه ها ، ای ثانیه ها و ای خاطره ها

با من همراه باشید در مسیر پر نشیب و فراز این سفر

وقتی شب پر از صدای خدا میشود

آوای خوشنوای عشق گوشنواز لحظه های آرامش میگردد .

ای آسمان تو چقدر زیبایی

چشم ها در تغییر مسیر دید ناتوان میشوند وقتی آنسوی آسمان ،

کنجکاو دیدن هستی بخش به انتظار می نشینند .

گویی راهی بسوی خدا یافته اند ، برای پرواز بسویش

رفتن بالهای قوی میخواهد تا سختی این مسیر را بدون توقف طی کند

پریدن به امید دیدار ،

 امید نیرویی است در جان عاشق من و پرواز حرکتی برای رسیدن

پس زود باش تو هم با من بیا

میخواهم که با هم برویم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 



بغض گلوم رو گرفته
و من خفه می شم
یادم رفته بود بهت بگم
این اطراف باشی نمی تونم گریه کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

آغوشت مرا از سردی افکارم می رهاند
دنیایی که برایم به تصویر می کشی نگاهم را گم می کند
 نمی دانی
صدای بیرحم تازیانه زندگی را می شنوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

باید بمانم.

باید صبر کنم.

باید انتظار بکشم.

پس می مانم . صبر میکنم.  انتظار میکشم .

                                  

من پر ز گریه ام . شاید برای جای خالی تو کافی نباشد اشکهای گرم من...

من گریه میکنم .......شاید در آغوشم بگیری.پرواز را از یک تل خاک آغاز میکنم تا به قله های رفیع بپیوندم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دنيا بدجوري لبخند رو فراموش كرده

ولي من  خوب پوزخند  رو ياد گرفتم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

 

وحشت آینده دستانم را به لرزه می اندازد

دستان لرزانم دفتر خاطراتم را ورق می زند

زندگی ام فاصله فراموش شده ایست

بین انگشتان و صفحه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

چقدر اتاق کوچکم

با داشتن درهای قفل و پرده های کلفت

نا امن است ...

چقدر هراسانم امشب ٬ در پناهگاه امن هميشگی

ديوارها سردتر از هميشه ٬ مانع از عبور کوچکترين صداها هم نمی شوند...

باد پائيزی از شيشه های دوجداره ی پنجره به صورتم حمله می کند...

من در کنار تمام آن کسانی که «زندگي» می نام مشان ٬ از هميشه غريبه تر ام !!!

و به خدای خودم از هميشه محتاج تر...........

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

طعم گس عاشق شدن را چشیدم

پیش خودمان بماند

                    مزخرف است !

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

بي هيچ پشيماني. آدم ها چقدر مضحك اند .
.
چيزي پايان مي پذيرد و چيزي ديگر آغاز مي شود و اين ، همان چيزي است كه ادامه مي يابد ، اما به گونه اي ديگر .
.
دقيقا همان لبخند
.
انسان مي تواند كارهايي را انجام دهد بي آن كه دليلش را بفهمد . مثل تمام كارهايي كه امروز كرديد و شايد هر روز . به همه چيز خودم مي خندم . آدم هاي كمي هستند كه قادرند به ديوانگي خودشان بخندند .

.
سپاس تو را
كه به هر انساني
سپري از تنهايي بخشيده اي تا هرگز فراموشت نكند
حقيقت تنهايي تويي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

به درک گر دل من غمگین است

   به درک گر غم من سنگین است

                                              به درک رابطه گر خورده ترک!

                                                     قطع آن هم به جهنم به درک!!

~~~~~

....وبین من و بغض ٬تنها فاصله٬ یک پلک زدن است....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

   بعضی وقتا که

میدونی خیلی از کارات اشتباه هستن

میدونی که ضرر همه ی اونا به خودت بر میگرده

میدونی که این همه غم داشتن

این همه گریه کردن

و فکرای الکی کردن 

فقط فقط باعث نابودی خودت میشه

اره

باید سر دردای لعنتی و خودم تحمل کنم

خیلی از شبا من نباید بخوابم و زجر بکشم

هیچ کدوم اینارو اون کسای که این بلا رو  سرت میارن نمیکشن 

اره حالا ست که خودت و سر زنش میکنی

میخوای دوباره مثل قبل شی

بخندی بلند بلند

اما میبینی که نمیشه

میبینی که لبات عادت کردن نخندن

میبینی که اره به غم و تاریکی عادت کردی

دیگه نور چشات و اذیت میکنه

اره بازم من بازندم

حالاست که تو با بقیه فرق داری

همه بهت یه جور دیگه نگاه میکنن

همه میخوان بدونن چته

چرا مثل خودشون فیلم بازی نمیکنم و الکی لبخند نمیزنم

میخوام داد بزنم بگم

به هیچ کدومتون ربطی نداره من چمه

هیچ اشغالی ام حق نداره بگه به من چرا دپرسی

چون فقط به خودم ربط داره

خندم میگیره

اره مثل همیشه فقط به یه چیزی خندم میگیره

اونم خودمم

از نگاه به خودم خندم میگیره

از سر دردام از چشای قرمزم از سردی دستام

میدونم

میدونم یه روز همه اینا تموم میشه

اما نمیدونم چه جوری؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

هوا سرد می شود و دیگر تفاوتی ندارد کجا هستم سرد می شود ، و سر انگشتان صورتی ام تیر می کشند چه بیگانه می وزد باد ، از کجا می آید و به کجا می رود نمی دانم می برد ، هر چه در نفس هایم هست می برد و من اعتراضی ندارم اوهام سیب های سرخ و میوه های سخت کاج بر من فرو می ریزد درخت را می نگرم که بغض کرده سرم را پایین می اندازم ، شرمسار باد از سر نو ، یک تنه دست هایم را می کشد روح در من نیست هیچ نیست غرق بغض است درخت و من خشکیده ام چون او
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

چرا همیشه خدا به یکی اونقدر خوشی میده

اونقدر چیزای خوب میده

که به لجن کشیده میشه

اما یکی حتی ذره ی شادی تو زندگی اش نباشه

 شاید یه کوچولواز اینارو به یکی بده

خیلی بهتر ازش استفاده میکنه

همیشه واسم سوال

میدونی وقتی از بزگترا میپرسم میگن

خدا  اونای که چیزی نداده رو دوست داره

اما این جواب مسخره ترین جوابی که میتونم بشنوم

میدونی احساس میکنم خیلی سر کش شدم

احساس میکنم یه چیزی از درونم شعله میکشه

یه چیزی که همه رو شاکی کرده

اما نمیدونم چیه

یه چیزی که میگه داد بزن

متنفر باش

هیچ وقت اروم نگیر

اما من میخوام اروم باشم

حتی تاریکی اتاقم به این حس ترجیح میدم

اخه دختر تا کی میخوای بجنگی

به چه قیمتی

وقتی میدونی اخرش باخته

تو جنگی که هیچکی باهات نیست

میفهمی تنهای یعنی چی

خیلیا دوروبرم هستن اما خیلی تنهام

کاش هیچکی و نداشتم اینجوری

قبول اش واسم اسون تر

تنهام خیلی

دلم گرفته به اندازه تمام وقتای تنهایم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

ادمای خودخواه خیلی زیاد شدن

ادمای که همه چی  خودشون به دیگران ترجیح میدن

ادمای که احساساتشون با له کردن احساسات دیگران زنده است

ادمای که به خاطر شادی خودشون

دیگران به گریه میندازن

فقط فقط میخوان خودشون تو این دنیا باشن

بابا بقیه ام ادمن مگه نیستن؟

اخه این انصاف؟

احساس میکنم دیگه دارم همه چی رو از دست میدم

احساسم و اشک هام و گرمی دستام و ایمانم 

میترسم از اینده ام

با این وضع چی میخواد بشه؟

وقتی هیچکی ندارم پیش کی برم

دیگه به کی قسم بخورم

احساس میکنم سبک ام  با اینکه هوای اتاق خیلی سنگین

بین اسمون زمین

معلق 

دیگه هیچی واسم مهم نیست

انقدر احساسم و نابود کردن واسه

اینکه احساسات خودشون از بین نره

یکی از بدترین لحظه ها اینکه ادمای اطراف تو اون جوری که هستن ببینی

اگه تو خواب ببینی انقدر ازشون میترسی که از خوا پا میشی

حالا اونا جلو ات وایسادن

فکر میکنن همون جورین که بازی میکنن

نمیدونن تو درونشون میبینی

دلت میخواد داد بزنی بگی  گم شو

ازت بدم میاد برو واسه همیشه برو

اما بهش احتیاج داری باید خفه شی

میخوام پرواز کنم  سبک  راحت به سمت سکوت به سمت تاریکی

به ارامش....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

((...نقش ونگاری بافته شده برزمينه هيچ وپوچ بود٬ همچون خط سياه مرکبی که من براين کاغذ می نگرم وصفحه ها را يکی پس ازديگری با آن پرمی کنم ٬ با همه خط خوردگيها وپس وپيش رفتن ها ولکه ها وجاماندگيها ٬ خطی که گاهی گرديهايی را تسبيح وار،به رشته می کشد ٬ گاه نشانه های کوچکی را نقطه وار ورق ميزند٬ گاهی راه رفته را بر می گردد وگاه به دو بخش می شود٬ گاه تکه های جمله ای را جمع ميکند وبربستری ازبرگ يا ابر می نشاند٬ خطی که گه گاه می ايستد٬ سپس دوباره به خود می پيچد ومی دود ٬ پيش می رود وواپسين خوشه واژه ها وپندارهاوروياهارا دربرميگيرد وبه پايان می رساند ...))

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود ...


و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
پنهان بود ....


 ........ ولی آخر کلاسی ها 
لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
وان یک ... گوشه ای دیگر
« جوانان » را ورق می زد .......


برای آنکه بیخود ...های و هو می کرد و ..... با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد ......


با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
« یک با یک برابر هست ...»


از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفربايد بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد :


تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...


معلم
مات بر جا ماند .


و او پرسید :


اگر یک فرد انسان واحد یک بود .... آیا باز ......... یک با یک برابر بود ؟


سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!


معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود .


و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود ...
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ... !؟؟


اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،
چون قرص مه می داشت
بالا بود ....
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ... !؟


اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
این تساوی زیر و رو می شد !!!


حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود ...


نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟


یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ........؟


یک اگر با یک برابر بود ...!
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟


یک اگر با یک برابر بود .....
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟


معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :

 

یک با یک برابر .... نیست ......... 


 

زنده یاد   خسرو گلسرخی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

خیلی عجیبه. میدونی چی؟

این دنیا رو میگم.....

گاه مثل یه مولکول  هوا می شه که میشه راحت نفس کشیدش!!!!!!!!!!

 گاه اونقدر پیچیده و سنگین میشه که تو گلوی آدم گیر میکنه و خفه ات میکنه!!!!!!!!!!

میشه با یه عالمه ریشه و شاخه و برگ تو هوا پرواز کرد و لذت برد . من تجربه اش کردم ... شادم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

چراغی روشن 

 گرمایی نا پیدا

سکوتی بی معنا  ،

پشت درخت ها پنهان است برف و ما دل به روشنی بیمارگونه ی اتاق ها بسته ایم ، کنار بخاری های گرم با خیال خوشبختی سر می کنیم بی آنکه بدانیم همه یخ بسته ایم . 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 
امروز روز گستاخی بشر است
تصویری بی رنگ از حماقت نسل
پوششی از خرافه های مدرن
تحمیلی از حقارت فرد
...
امروز روز به سنگ دل بستن است
روز عشقهای نهفته در پستو
حضور آدمکهای تسخیر شده
بلوغ اندیشه های هزار در تو
...
امروز روز جنون انسانهاست
قدرتی از نمادهای دروغین
شمارشی از مدالهای کاغذی
در حجابی به رنگ نابودی
...
امروز روز تمسخر قرن است
فرو شدن در مرداب کسی بنام بشر
سکوتی برای رضایت تاریخ
تاریخی برای هدر شدن ورق
...
امروز روز فضاحت خط است
در کیفی بنام قانون
برای مقدس نمای بزک شده
در خاکی بنام سرزمین
...
امروز روز خیانت بشر است
هجوم رنگین توحش زده
در جشنهای یخی
تقدیم به انسانهای کوچک
از این نسل رسوا شده.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 5:9 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

دقایقی طولانیست که این واژه ها را تکرار می کنم . قلم را بر می دارم و دوباره از ابتدای همین سطر ، با همین واژه ها می نویسم . چه مضحک که تمام زندگی روزانه ی ما مانند همین سطر است . انقدر کوچک ، انقدر حقیر که تمامش روی یک خط کمرنگ از این کاغذ جای می گیرد و چه دردناک که اسمش را زندگی می گذاریم و از گذران آن با تمام مشقات مجازی اش احساس زنده بودن می کنیم .

مردگانی بیش نیستیم و ادای زندگان را در می آوریم .

می ترسم از عادات خویش و می ترسم از اینکه طلسم عادات ، مرا هم مسحور کند و عروسک کوکی روزمرّگی شوم . چه تلخ که با این تصور  شب ها خود را می میرانیم که : " فردا روزیست نو با شکوهی که مال ماست ."

و فردا همین امروز است که از اوّل سطر آغاز شده . مثل همین اشک  است که مرا زیر هبوط نا جوانمردانه اش خرد می کند ، می چکد و جایش را به دیگری می دهد . قطره ی دوم پیش از سرد شدن ردّ اوّلی آنرا پررنگ می کند ... و تمام این ها به اندازه ی فشار اندک یک دستمال می ارزد و بس...

خشک ... گونه تهی ست و اصلا انگار از آغاز چیزی نبوده که نشانش حالا باقی باشد . مردن ما هم همین است و از آغاز شروع می شود .

از لحظه ی تولّد ، از دومین باری که می گرییم و گریه تکرار می شود

از تمام دومین بارها

از تمام تکرار ها

از تمام دانسته ها ست که :مردن اغاز میشود

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 3:4 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  |