تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
  گذشته .گذشته ی بد .هر روز بدی هات بیشتر میشه.کاش از هم جدا میشدیم

  کابوس های شبانه.پریشب با بنزین آتیشم زد

  من هیچ وقت گناه کار نبودم

  به همتون محبت کردم ولی شما....

  چرا ترکم کردی؟ نه  منظورم با تو .من و توییی که به هم زمانی دوست بودیم

 

از این پیشرفت حالم بهم میخوره .پیشرفتی که همه چیز رو ازمون گرفت

نمیخواستم اون حرف رو بهم بزنی . وجودم رو شکوندی

انسان تنها

فقط به فکر خودتی .باور من

کاش میفهمیدید این ۵/۲ دانشگاه تک مونده های ذره های تنم رو از بین برد

باور کن چیزی ازم نمونده

سرد سرد.لخت لخت

کبوترا پشت پنجرم دارن بازی مکنن

...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

نيمه شب صداي بغضي خسته خوابم را شكست ديوانه اي تنهاييش را مي گريست و دلهره هايش را در گوش پنجره زمزمه مي كرد رنگ تلخ گلايه هايش ميان تاريكي سكوت مهو شد روزي كه به جرم عاشقي به غروب دلتنگي تبعيدش كردند باران مي باريد ميان نفس هاي باران اخرين خاطره بودنش را فرياد كرد ولي ادمك ها پنجره ها را بسته بودند صداي ناله هايش را نشنيدند خستگي هايش را نديدند بي رحمانه به اشك هايش خنديدند و او را كه كوله باري از غم به دوش مي كشيد ديوانه خواندند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

تاخيرم در نوشتن خطي ميان برگه هاي سفيد تو بي دليل نبوده. دستهايم رمقي براي فشردن دکمه هاي خموش اين چرتکه پيشرفته را نداشت و دلم نمي گذاشت به جايي پا گذارم که برايم سراسر مهر است و خاطره.....دنياي شيشه اي ، هر گز فکرش را هم نمي کردم که دست سنگين روزگار قادر به برداشتن چنين سنگي باشد. و هيچ گاه نمي دانستم که فاميلهاي شيشه اي ام چنين مستعد شکستن باشند!!!!!!!!!!!!! امروز به سراغت آمده ام با غمي مبهم که سراسر قلبم را  پوشانده ، حرفهايي که دريايي را پر ميکنند از  فرط انفجار شان در درونم....اما دوست دارم تمام اين درياي خروشان را در قطره اي اشک خلاصه کنم ، آن قطره اشک را به هر زحمتي شده ميان چشمهايم نگاه دارم و در سکوتي آغشته به تحير همچنان به چشمهاي خيس آيينه بنگرم......

با تو روي تاب خيس پارک بازي ميکردم ...چشمهايم را بسته بودم آن زمان که از روي تاب برخواستي و نفهميدم که مدتي ايست به تنهايي عقب و جلو رفتن تاب را احساس ميکنم. چشم گشودم و ديدم که نميبينمت........ميان سوز سرد زمستان به دنبالت دويدم و گرم شدم....ديگر نديدمت !  نميدانم چگونه به سرعت نور از يک فصل احساس و عاطفه گذشتي ؟! بدون تو به خانه باز گشتم ...تو بازگشتي ...اما من نديدمت!!!!!!!!!! من کور شده ام ؟؟؟ نمي دانم... برايت از آنکه حتما مهربان است و رئوف آرامش ميخواهم و شادي....  مي روم که بيش از اين جاي خاليت را نبينم.

احساس مي کنم در اين هستي پهناور حتي يک آشنا هم ندارم که کنارش بنشينم و آرام شوم...درد غربت همچو تارهاي عنکبوتي پير  تنه ي خسته ام را پوشانده .. درد را نشانه اي بر وجود درماني شيرين ميبينم و از قد بر افراشتن دست نميکشم...به انتظار رسيدن باغبان به سمت بی سمتی نگاه میکنم و ..............

               آه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

مرغ مهتاب میخواند ابری در اتاقم می گرید

گلهای چشم پشیمانی می شکفد

در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.

مغرب جان می کند،میمیرد

گیاه نارنجی خورشید در مرداب اتاقم می روید کم کم

بیدارم نپنداریدم در خواب سایهء شاخه ای بشکسته

آهسته خوابم کرد اکنون دارم می شنوم آهنگ مرغ مهتاب

و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

دیشب از پشت پنجره خدا را تو حیاط خونه دیدم !...... و ملائک را ...!

از شرم گوشه اتاق جائی که منو نبینن قایم شدم ..... رو سیاه بودم .

ملائک خدا یکصدا مرا میخواندند .....

باز آ .. باز آ ..هر آنچه هستی باز آ                          گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ

این درگه ما .. درگه نومیدی نیست                         صد بار اگر توبه شکستی  باز آ

 

خدا هر شب اوجا بود ........!

دیشب خودشو نشون داد ....... تا  ناله های  من گنهکار را گوش  کنه .....

تا استعفار های منو اجابت کنه ........

با مدادش اومده بود .........

اومده بود گناهای منو خط خطی کنه ........

 

امشب .......

تو حیاطو نگاه کنید .......

به خدا سوگند که :

خدا اونجاست ....!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 4:8 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

یه فرشته!
خانه ام آتش گرفته ست، آتشي جانسوز
هرطرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود.
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وزميان خنده هايم، تلخ
وخروش گريه ام، ناشاد
از درون خسته سوزان
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد.
خانه ام آتش گرفته ست، آتشي بيرحم
همچنان ميسوزد اين آتش
نقش هايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل.
واي بر من، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدان ها
روزهاي سخت بيماري.
از فراز بام هاشان، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتح شان بر لب
برمن آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب.
من به هرسو مي دوم، گريان از اين بيداد
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد.
واي برمن، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان.
من به دستان پر از تاول
اين طرف را ميكنم خاموش
وزلهيب آن روم از هوش،
زآن دگر سو شعله برخيزد، به گردش دود.
تا سحرگاهان كه مي داند، كه بود من شود نابود.
خفته اند اين همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد...
مهدي اخوان ثالث
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 3:36 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

ای که تمامی تلخیهای تاریخ را بر جای جای موزه رخسارت به تصویر کشانده ای .......!!!

به کدامین اندیشه می نگری .....؟

 

به جوانی بر باد رفته ....!!!؟

.......................... یا به : جوانهای.....بر یاد رفته! ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

دلم گرفته است ....

هر لحظه فرو میریزد......

چشمانم سیاهی میرود.....

قلم بین انگشتان لرزانم رقص مرگ را مرور میکند.......

دواتم خالیست.....

دفتر خاطراتم به انتها رسیده.......

ورق بزنم ؟؟

اگز برگ آخر باشد !؟

خطوط صفحه چون جاده هایی پیچ در پیچ نگاههای بی فروغ .. اما مشتاقم را  تا افق بدنبال میکشند..

کدامین است جاده ای که مـرا به او میرسا نـــد ؟


بار ها در راه بودم.... در میانه راه ...و شاید بیشتر !... نزدیک رسیدن بودم که
بازگشتم ............... نه
باز گردانده شدم..................اما


تردید ندارم ..... دوباره خواهم رفت.

مگر نه اینست  سالها در کتابها خواندیم......


خواستن ..توانستن است.


جاده ... هر لحظه مرا نجوا میکند ....


و من غرق خواستنم ...

هزاران غروب را بر دیوار ماتمکده ام شمارش کرده ام

مگر آخرین عدد چند است ..... که

دیگر دیوار هم جائی برای خط کشیدن ....

نشانم نمی دهد ...!

 

 آهسته از پس دیوار....

صدائی منتظر مرا میخواند ....

باید صدای قلبم.. صدای نفسهایم ...خاموش شود .....

......حالا بهتر میشنوم

دفتر خاطراتم به انتها رسیده است....

و....من

تردید ندارم ...........

 رقص مرگ را دوباره بر صحنه خواهم برد.......

 

خواستن........ توانستن است.....

 

 من......... غرق خواستنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

پس از مرگ به خانه باز خواهم گشت

دیوارها را بی سایه خواهم پیمود

و در امتداد سپید سقف اتاق ها پرواز خواهم کرد ، در تماشای تصویر خواب زده ی تو

... که می گریی

آنگاه فریاد خواهم کشید

بی آنکه صدایی از آنم باشد

بی آنکه مرا در یابی

من آنجا خواهم بود

کنار پنجره ها ، کنار چراغ ها

و تو ... از من دور

برای نبودنم سوگواری

...

فرصتی نخواهم داشت برای ماندن

تو غرق اندوهی ، بی آنکه حضورم را احساس کنی

من امّا تمام نیمه شب ها به خانه باز خواهم گشت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

 

آخرین قطره های نوش دارویی که با آن یک عمر تاریکی برایم به ارمغان آوردید.......را نوشیده ام

امشب را اینجا افتاده ام .....دیشب دو کوچه پائین تر و پریشب و پریشب ها هم .....

اما فردا اینچنین نخواهد بود .....

لحظه ای...ساعتی..... دیگر .....

بپا خواهم خاست .......

درب این خانه .... خانه کناری ....خانه پشتی.....آن کوچه ...آن محله........آن شهر را .........

خواهم کوبید .....که سهم من..........

که حق من...... دراین خانه هاست ...............!

خشت خشت خانه ام را ... خانه پدرانم را با فریاد های بی امان..................

آنچنان  که سقف خانه هاتان را که  حق من و.... من ها .....در جای جایش مشهود است...

بر سرتان خواهم ریخت ......و خواهم گرفت.

 سهم من بوی گند و نفرت بود.! ؟.. ....و سهم شما ؟

سهم من جرعه ای مسکر بود ....و پرده ا ی سیاه به رنگ دلهاتان......مقابل دیدگانم ؟

اما.... سهم شما ......؟

این بوی نفرت ...... که بر منست ..بوی تو.... .بوی پدران توست ...بوی قابیل هاست .......

که مرا.... پدرم و اجدادم را ...مخمور خواستید ......

و بوی مطبوع تو که هر گذر و برزنی را .....معطر ساخته ...... بوی تو نیست ....

بوی عطر خون من و اجداد منست که تو .... و تو ها..... آن روز که آنها را مخمورشان ساختید...

به یغما ربودیدش ......!

این کفشهای پاره پاره...... چون دلم ......

این رخت پاره های...... چون تنم.....

همه .... عاریه ایست ........که

رخت های من  ...در خانه من.....همینجا که تو ساکنی.....در میان عطر گل و گلاب همچنان

به انتظارم ....آویزان....

اما.... ایستاده اند......!

و من هم از آنها خواهم آموخت...

ایستادن را .........

آخرین قطره های نوش داروی جهنمی را به خواست تو .....نوشیدم ....اما

 

لحظه ای...ساعتی..... دیگر ..........

 

بپا خواهم خاست .......

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

قاصدك

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
 قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
 دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 قاصد تجربه هاي همه تلخ
 با دلم مي گويد
 كه دروغي تو ، دروغ
 كه فريبي تو. ، فريب
 قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
 راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
 قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
 در دلم مي گريند

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

کاین آب آتشین

دیریست ره به حال خرابم نمی برد

 

این جامها که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرد آب می رباید و آبم نمی برد

 

من با سمند دلکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستارهٌ اندیشه های گرم

تا مرز ناشناختهٌ مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

 

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

 

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با اینکه ناله می کشم از دل که :       آب ... آب ...

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پرکن پیاله را

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

سعی کن همیشه تنها باشی
زیرا تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت
بگذار عظمت عشق را درک کنی
زیرا انقدر عظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند
بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد
زیرا اگر عشق در ان منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نخواهد کرد
اما
اگر روزی امد که عاشق شدی
تنها یک نفر را دوست داشته باش
 بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"
بگذار عشقی را داشته باشی پاک مقدس و اسمانی
ومگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 2:33 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

نـمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟
بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟
مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا
نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟
هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهي
نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟
اگــر بــا تـيـشه طـعـنـه بـشـد ويـران دلـي از من
نــمـي دانــم كــه آن ويــرانـــه آبادم كند يا نه؟
بـه نـاحـق گـر كـه خوردم مالي از طفل يتيم اينك
نمـــي دانـــم كــه بــا بـخشيدنم شادم كند يا نه؟
اگـرگــرديـد نـيــلي صـورتـي از سـيلـي و مُـشـتم
نــمــي دانــم گــذ شــتــش خـانه آبادم كند يانه؟

اگـر گـاهـي دل مــادر زخـود رنــجــانـده گرداندم
نـــمـــي دانــم كــه شـيرش را حلالم ميكند يانه؟
ز فـــرمان پــدر گاهــي اگـــرپــيــچـيده ام سر را
نــمـــي دانــم كــه با بخشش زلالم مي كند يانه؟
اگر حــقــي بـه ناحق كرده ام در طول عمر خود
نــمي دانـم كـه صاحب حق خلاصم مي كند يانه؟
اگــر گــامــي بــه راه كــج نهادم ، پاي درظـلمت
نــمــي دانـــم كــه پا فكري به حالم مي كند يانه؟
دروغــم گــر کــه فــردی را گــرفــتـار بلا گرداند
گــذ شــتـش آنــک آســوده خـیـالم می کند یا نه؟
دل جــاویـــد گــر رنـجـیـده شد از دست این و آن
نــمــی دانــم کـــه دل دور از ملالم می کند یا نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم

سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يكريز پي در پي

دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را دكتر علي شريعتي

يا علي مدد...

 سوتك...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 


میگویند پرواز کن
                                      اما بالی برای پرواز نمی دهند 
می گویند لبخند بزن
                                      اما دلی برای خنده نمی گذارند
می گویند دوست داشته باش
                                    اما انگیزه ای برای دوست داشتن نمی گذارند
می گویند حرکت کن
                                    ولی راهی برای حرکت باز نمی کنند
و من در آخر خسته
                       به امید پرواز کردن
                                           دوست داشتن 
                                                          لبخند زدن  
                                                                   و  ماندن ....
                                                                          بدون انگیزه به خوابی رویایی فرو می روم
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

روحی دارم حساس

     که دو سال بیش ندارد اما

     دوستدار حقیقت

     عاشق تنهایی ست

     عشق٬ قرمز

     حقیقت ٬ آبی ست

     و روح لطافت ٬ سبز است

     چه کسی دوست ندارد

     که لباس از تن بکند

     و از آن خاکی ظلمانی شب برهد

     و به پرواز درآید تا اوج

     بپرد تا صبح حقیقت ٬ به طراوت برسد

     بشود حور ٬ بشود نور

     چه کسی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 3:9 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 
دیوار ،
سقف ،
دیوار ،
ای در حصار حیرت ، زندانی !
ای در غبار غربت ، قربانی !
ای یادگار حسرت و حیرانی !
برخیز!

ای چشم خسته دوخته بر دیوار!
بیمار ،
بیزار ،
تو ، رنگ آسمان را
از یاد برده ای
از من اگر بپرسی
دیری است مرده ای !

خود را نگاه کن ، به چه مانی
غمگین درین حصار ،
به تصویر!
........

بیرون ازین حصار غم آلود
جاری است زندگانی ، جاری است
دردا که شوق ، با تو غریبه است
دردا که شور از تو فراری است

برخیز ،
در مرهم نسیم بیاویز!
هر چند زخمهای تو کاری است!
.........

ای چشم خسته دوخته بر دیوار
برخیز و بر جمال طبیعت
چشمی میان پنجره واکن .
همچون کبوتران سبکبال
خود را به هر کرانه رها کن
از این سیاه قلعه برون آی
در آن شرابخانه شنا کن
با یادهای کودکی خویش
مهتاب را به شاخه بپیوند !
خورشید را به کوچه صدا کن !
برخیز!
...........

تا یک نفس برای تو باقی است
جای ِ به دل گریستنت هست
وقتِ دوباره زیستنت نیست
برخیز!


فریدون مشیری
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

 يادم می آيد يکبار از خدا پرسيدم :

 - خدای من , تو که سينه ای به اين بزرگی دادی به آدم , تو که از هر چيز خوب دو تا دادی برای تنش ,

 - چرا توی سينه يک دل کاشتی و آنطرفش را گذاشتی خالی و سوت کور؟

 - خدا تاملی کرد و توی گوشم زمزمه کرد :

 - اگر جايی خالی باشد از چيزی , حکمتی دارد اين خلاء ,

 سينه جا دارد برای دو تا دل قبول , آفريدمت برای جستجو ,

 همه چيز را سر جای خودش گذاشتم دانه به دانه , يک جای خالی اش را هم تو پر کن , از هر چه خواستی ,

 خواستی يک دل ديگر , خواستی چيزهای ديگر

 گفتم :

 - خب مهربان من , آدم دلش نمی آيد دل يکنفر را بردارد بگذارد جای خالی سينه اش ,

 جواب داد با لبخند :

 - دل نمی توانی برداری , دلت را بده

 و  من  پاسخی  نداشتم  ....  !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

 

 

 

زندگی مثل گل سرخ است

پر از عطر پر از گل پراز خار پر از برگ لطيف

يادمان باشد اگر گل چيديم

عطر و خار و گل و گلبرگ

همه همسايه ی ديوار به ديوار همند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندى از سر نابينايى اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و از روى بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مى خورد و هر چه از غريزه سر زند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مى يابد.

هبوط در كوير دكتر على شريعتى
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

خدایا آیا رهایم کرده ای ؟؟؟

بوی خاک نمناک می آید

مسیح دوباره فریاد بر می آورد : "پروردگارا آیا مرا به خود واگذاشتی ؟ "

باران می بارد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

تاریک تر از تاریکی...

 

از جا بر می خیزم

بیدارم.

آیا بیدارم؟؟؟

چیزی اینجا نیست . تنها حسی تهی وجودم را تسخیر کرده و رهایم نمی کند . نگاه می کنم . به هر سو

به همه سو ... کسی نیست؟؟ به دور خود می چرخم ... دیوارها را لمس می کنم

دیوارها دیوارها

پنجره ای نیست

یادم آمد ! تاریکی پنجره ندارد و در رویا نیز برای تاریکی دریچه ای باز نمی شود .

دوباره سر جایم می نشینم و دست هایم را پنهان می کنم .

شب است ؟

یا روز ؟...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

آمدی، چه زيبا! گفتم دوستت دارم چه عاشقانه، پذيرفتی چه فريبنده،

آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه، با تو خوش بودم چه کودکانه، همه چيزم

شدی چه زود، به خاطر يک کلام ترکم کردی چه ناجوان مردانه، نيازمندت

شدم چه حقيرانه، چه غريبانه خداحافظی به ميان آمد چه بی رحمانه، و من

سوختم چه عاشقانه ولی هنوز دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

سوگوار کنار دریچه می ایستم و در سکوت به روزنه های رو به پایان خیره می شوم

دلم می خواهد تمام روزنه ها را ببندم ... با دست هایم و با انگشتان استخوانی ام ...

اما نمی توانم

فردا همیشه می آید...

حتا اگر ساعت ها آرام سوگواری کنم

برای خودم

برای دریچه ها

برای فردا

برای همگان

و  فردا دست هایش خالیست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

ازم پرسید من را بیشتر دوست داری یا زندگیت را.. گفتم زندگیم را.. ناراحت شد و رفت اما نمیدانست تمام زندگیم اوست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

لحظه هاى خوب چه زود فراموش مى شوند. همين امروز هم اگر روز خوبى باشد، فردا از يادمان مى رود. بعضى وقت ها براى اينكه خوشبختى هاى زندگى مان را به خاطر بياوريم بايد ساعت ها در تنهايى وقتصرف كنيم و نتيجه؟ هيچ!هیچ!                          

                                                 


داستايوفسكى مى گفت: «خدايا، چرا يك لحظه خوشبختى براى يك عمر كافى نيست؟»
احتمالاً براى دستيابى به آرامش بد نيست گاهى در تنهايى ها به اين نكته فكر كنيم. با اين حال باز هم خوشبختى ها فرار و بدبختى ها ماندگارند. بنابراين نياز به راه حلى مناسب داريم تا خوشبختى ها را هميشه آسان به ياد بياوريم. راه حل آسان است: خوشبختى هايتان، لحظه هاى خوبتان و تمام اتفاقات بيادماندنى را در دفترچه اى يادداشت كنيد. ارزش اين كار در لحظه هاى خستگى از زندگى مشخص مى شود، از امروز شروع كنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

  

 

از راه دور تو را میپرستم ای قبله امید من.........

 

از راه دور به تو عشق میورزمتا دیگر این فاصله را احساس نکنی

 

 عزیزم.........

 

از راه دور درد دلهایم را به تو میگویم و تو را در آغوش محبت های خودم

 

 میفشارم......

 

آری از همین راه دور نیز میتوان دست در دستان هم گذاشت و در کنار هم

 

 قدم زد..........

 

به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود......

 

از همین راه دور تورا میبوسم و میگویم که خیلی دستت دارم عزیزم.......

 

عکسهات همیشه روبروی من هست و جای بوسه هایم بر رویشان

 

 نمایان.....

 

از همین راه دور به یاد تو خواهم بود در همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم

 

 میبینم.....

 

خاطره هایمان را در ذهنم مرور میکنم و هیچگاه نمیگذارم خاطره های لحظه

 

 دیدترمان از ذهنم دور شود.........

 

این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین میبرم و کاری میکنم که همیشه

 

 احساس کنی در کنار منی......

 

یک راه دور....یک دنیا عشق.....محبت و پاکی......

 

این راه دور قلبهایمان را در همه لحظه ها در کنار هم نگه داشته است......

 

چون همیشه به یاد همیم و همیشه به انتظار آن هستیم که لحظه دیدارمان

 

 دوباره فرا رسد........

 

ثانیه ها را لحظه لحظه میشماریمو شب و روز را با یاد هم و عشق به هم

 

 سپری میکنیم.......

 

آری لحظه دیدار نزدیک است............

 

یک خواب عاشقانه .... خواب با هم بودنمان....خواب گذاشتن در دست

 

 هم.........

 

خواب نگاه به چشمان هم.....یک طلوع دیگر  و یک روز پر از خاطره.....

 

روزی که لحظه به لحظه آن به یاد همیم..... و این است یک فاصله

 

 

عاشقانه......

 

لحظه های پر از عشق میگذرد و حقیقت شیرین لحظه دیدارمان فرا خواهد

 

 رسید......

 

از همین راه دور هم میتوان عاشق بود .........

 

از همین راه دور هم هم میتوان همدیگر را همیشه در کنار هم حس کرد

 

نازنینم.......

 

پس آرام زندگی کن و بیشتر از همیشه عاشق باش چون این راه دور خیلی

 مقدس است و پایان راه شیرین تر از گذشته...............

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 نمي‌دانم

   نمي‌دانم كدامين كس
كدامين همچو من مفتون
رقم خواهد زدن
اين سرنوشت گنگ ومبهم را
نمي‌دانم كدامين دست
كدامين دست سوداگر
نوازش مي‌تواند كرد
غمين اين گونه‌هاي سرخ و رسوا را
نمي‌دانم كدامين چشم
كدامين چشمه‌ي خورشيد
نظاره مي‌تواند كرد
سرشك رود چشمان به راهم را
نمي‌دانم كدامين لب

كدامين لعل جادوفام
تواند كرد كشف بوسه‌اي تبدار
بر اين لب‌هاي خشك و شور و شيدا را
نمي‌دانم كدامين قلب
كدامين قالب مغلوب
تواند يك نظر حتي كه بگزيند
يكي دالان ز دالان‌هاي قلبم را
نمي‌دانم كدامين شعر
كدامين حرف يا واژه
تواند حرف خاموشي من باشد
كه شايد برملا سازد
هراس من ز گفتن را
كه شايد شعر من فرياد من باشد
و من با وحشت و ترديد
فقط در شعر فريادم
و يا فرياد در شعرم
ميان پرده‌اي موهوم و وهم‌آلود
شجاعانه دمي فرياد بردارم
كه جانا دوستت دارم
هميشه دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 4:1 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

 

((انتظار))

پشت يک ديوار غمگين و بلند

عاشقي سر گشته در چنگال بند

پشت اين فريادِ برق آساي دور

جاده اي بي انتها و بي عبور

دفتري از جنس ديوار ست و خشت

قصه اي از قصه هايِ سرنوشت

عشق و عاشق هر دو بر بالاي دار

نغمه هايِ تلخ و ناله بي شمار

چون زمستاني که در شوق بهار

ميزند بر هر دلي صد دانه خار

دل تمناي صوت اسمت ميکند

جان تمناي جانان ميکند

بيقرار و بيقرار

بيقرار و پر ز شوق

تلخ تر از زهر در انتظارجان ميکنم

جرعه اي از زهر تلخ هجرتت را نوش ميکنم

درد جان کاهيست دردِ انتظار

کوه را زير پا خرد ميکند انتظار

بیا تا هنوز ته مانده ای مانده از ماندنم

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

دستهایم را به آسمان دراز کردم اما دستم را پس زد

برای بار دوم دستم را به سمتش دراز کردم

نعره ای کشید و اشک ریخت تا جایی که آب

مرا برد تا مرز هستی

اینجا مرز هستی من است

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 5:34 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

نا آشنا

بازهم قلبی به پایم افتاد بازهم چشمی به رویم خیره شد

بازهم در گیرودار یک نبرد عشق من بر قلب سردی خیره شد

بازهم از چشمهء لب های من تشنه ای سیراب شد سیراب شد

بازهم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد در خواب شد

در دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم 

چه می جویم در او

عاشقی دیوانه  می خواهم که زود بگذرد از 

جان و مال و آبرو 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 5:32 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 باران به شیشه می زند .انگار دو دست با وحشت شیشه را می خراشند :" باز کنید ... باز کنید پنجره را ... " لحظه ای باز می ایستد و به پشت سرش نگاه می کند و دوباره به شیشه می کوبد . صدای  تیک تاک ساعت بی رحمانه التماس های مکرّر باران را می بلعد و خواب سنگین درون اجازه ی هیچ حرکتی را به کسی نمی دهد .

        کسی پنجره را رو به باران باز نمی کند ، حتا اگر تا سپیده التماس کند و از خستگی زیر طاق پنجره به خواب رود  .

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 4:20 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

به اندازه ی تمام غروب های دنیا دلم گرفته . کاش آسمان اینطور نمی گریست . کاش اینجا نبودم  کاش کسی بود که می توانست دستم را بگیرد و مرا از مرداب کوچک درونم بیرون بکشد .

 تاریک است هوا.

به انتظار فردا می مانم  شاید سپیده دم با خود برایم خورشید را بیاورد ...

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 4:16 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

درون سينه نگنجد غمی که من دارم
خوش است با غم دل عالمی که من دارم
سرشک ديده بيان کرد ماجرای دلم
چه اعتبار بر اين محرمی که من دارم
ا ز آن گلی که برويد ز خاک من پيداست
زهجر لاله رخان ماتمی که من دارم
بسوخت جان حريفان ز گرمی سخنم
عجب که در تو نگيرد دمی که من دارم
مرا به گريه چه حاجت که رونقی ندهد
به برگ زرد رخم شبنمی که من دارم
بيا و بر دل من رحم کن که از تنگی
در او قرار نگيرد غمی که من دارم

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

        حرف دل

باد سنگدل شده بود. همه چیز را از بین می برد.
دیگر با قاصدکها دوست نبود و شاخه های محبت را می شکست.
به اسمان کاری نداشت و دیگر گلبرگ رزها را نوازش نمی کرد.
شبی خاموش بود.
قاصدک از خانه ی ظلمت پوش بیرون امد. باید پیغامش را می رساند.
پیغامش مثل همیشه نبود پیغامش حرف دل بود که باید ان را به مقصد می رساند.
چاره ی دیگری نداشت . خود را به باد سپرد. اما باد ان را به سمت دریا برد.
قاصدک نگاهی ملتمسانه به ستاره کرد اما از دست ستاره کاری بر نمی امد.
باد قاصدک را به دست امواج سپرد و انها هم قاصدک را به اعماق دریا فرستادند.
قاصدک حرفهایی داشت ...

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

Hosted by Tinypic.com

 

باد وزیدن گرفت ...

قطرات باران به صورتـم حمله ور شدند!

اشکها غافلگیر شده بودند.

چه زیبا بود جنگ اشک و باران.

چه زیبا بود استقامت اشک   در مقابل هجوم لشگر باران ...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  |