|
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
|
گذشته .گذشته ی بد .هر روز بدی هات بیشتر میشه.کاش از هم جدا میشدیم
کابوس های شبانه.پریشب با بنزین آتیشم زد
من هیچ وقت گناه کار نبودم
به همتون محبت کردم ولی شما....
چرا ترکم کردی؟ نه منظورم با تو .من و توییی که به هم زمانی دوست بودیم
از این پیشرفت حالم بهم میخوره .پیشرفتی که همه چیز رو ازمون گرفت
نمیخواستم اون حرف رو بهم بزنی . وجودم رو شکوندی
انسان تنها
فقط به فکر خودتی .باور من
کاش میفهمیدید این ۵/۲ دانشگاه تک مونده های ذره های تنم رو از بین برد
باور کن چیزی ازم نمونده
سرد سرد.لخت لخت
کبوترا پشت پنجرم دارن بازی مکنن
...

با تو روي تاب خيس پارک بازي ميکردم ...چشمهايم را بسته بودم آن زمان که از روي تاب برخواستي و نفهميدم که مدتي ايست به تنهايي عقب و جلو رفتن تاب را احساس ميکنم. چشم گشودم و ديدم که نميبينمت........ميان سوز سرد زمستان به دنبالت دويدم و گرم شدم....ديگر نديدمت ! نميدانم چگونه به سرعت نور از يک فصل احساس و عاطفه گذشتي ؟! بدون تو به خانه باز گشتم ...تو بازگشتي ...اما من نديدمت!!!!!!!!!! من کور شده ام ؟؟؟ نمي دانم... برايت از آنکه حتما مهربان است و رئوف آرامش ميخواهم و شادي.... مي روم که بيش از اين جاي خاليت را نبينم.
احساس مي کنم در اين هستي پهناور حتي يک آشنا هم ندارم که کنارش بنشينم و آرام شوم...درد غربت همچو تارهاي عنکبوتي پير تنه ي خسته ام را پوشانده .. درد را نشانه اي بر وجود درماني شيرين ميبينم و از قد بر افراشتن دست نميکشم...به انتظار رسيدن باغبان به سمت بی سمتی نگاه میکنم و ..............

مرغ مهتاب میخواند ابری در اتاقم می گرید
گلهای چشم پشیمانی می شکفد
در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.
مغرب جان می کند،میمیرد
گیاه نارنجی خورشید در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم نپنداریدم در خواب سایهء شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد اکنون دارم می شنوم آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم
دیشب از پشت پنجره خدا را تو حیاط خونه دیدم !...... و ملائک را ...!
از شرم گوشه اتاق جائی که منو نبینن قایم شدم ..... رو سیاه بودم .
ملائک خدا یکصدا مرا میخواندند .....
باز آ .. باز آ ..هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ
این درگه ما .. درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ
خدا هر شب اوجا بود ........!
دیشب خودشو نشون داد ....... تا ناله های من گنهکار را گوش کنه .....
تا استعفار های منو اجابت کنه ........
با مدادش اومده بود .........
اومده بود گناهای منو خط خطی کنه ........
امشب .......
تو حیاطو نگاه کنید .......
به خدا سوگند که :
خدا اونجاست ....!

به کدامین اندیشه می نگری .....؟
به جوانی بر باد رفته ....!!!؟
.......................... یا به : جوانهای.....بر یاد رفته! ؟

هر لحظه فرو میریزد......
چشمانم سیاهی میرود.....
قلم بین انگشتان لرزانم رقص مرگ را مرور میکند.......
دواتم خالیست.....
دفتر خاطراتم به انتها رسیده.......
ورق بزنم ؟؟
اگز برگ آخر باشد !؟
خطوط صفحه چون جاده هایی پیچ در پیچ نگاههای بی فروغ .. اما مشتاقم را تا افق بدنبال میکشند..
کدامین است جاده ای که مـرا به او میرسا نـــد ؟
بار ها در راه بودم.... در میانه راه ...و شاید بیشتر !... نزدیک رسیدن بودم که
بازگشتم ............... نه
باز گردانده شدم..................اما
تردید ندارم ..... دوباره خواهم رفت.
مگر نه اینست سالها در کتابها خواندیم......
خواستن ..توانستن است.
جاده ... هر لحظه مرا نجوا میکند ....
و من غرق خواستنم ...
هزاران غروب را بر دیوار ماتمکده ام شمارش کرده ام
مگر آخرین عدد چند است ..... که
دیگر دیوار هم جائی برای خط کشیدن ....
نشانم نمی دهد ...!
آهسته از پس دیوار....
صدائی منتظر مرا میخواند ....
باید صدای قلبم.. صدای نفسهایم ...خاموش شود .....
......حالا بهتر میشنوم
دفتر خاطراتم به انتها رسیده است....
و....من
تردید ندارم ...........
رقص مرگ را دوباره بر صحنه خواهم برد.......
خواستن........ توانستن است.....
من......... غرق خواستنم
پس از مرگ به خانه باز خواهم گشت
دیوارها را بی سایه خواهم پیمود
و در امتداد سپید سقف اتاق ها پرواز خواهم کرد ، در تماشای تصویر خواب زده ی تو
... که می گریی
آنگاه فریاد خواهم کشید
بی آنکه صدایی از آنم باشد
بی آنکه مرا در یابی
من آنجا خواهم بود
کنار پنجره ها ، کنار چراغ ها
و تو ... از من دور
برای نبودنم سوگواری
...
فرصتی نخواهم داشت برای ماندن
تو غرق اندوهی ، بی آنکه حضورم را احساس کنی
من امّا تمام نیمه شب ها به خانه باز خواهم گشت ...
آخرین قطره های نوش دارویی که با آن یک عمر تاریکی برایم به ارمغان آوردید.......را نوشیده ام
امشب را اینجا افتاده ام .....دیشب دو کوچه پائین تر و پریشب و پریشب ها هم .....
اما فردا اینچنین نخواهد بود .....
لحظه ای...ساعتی..... دیگر .....
بپا خواهم خاست .......
درب این خانه .... خانه کناری ....خانه پشتی.....آن کوچه ...آن محله........آن شهر را .........
خواهم کوبید .....که سهم من..........
که حق من...... دراین خانه هاست ...............!
خشت خشت خانه ام را ... خانه پدرانم را با فریاد های بی امان..................
آنچنان که سقف خانه هاتان را که حق من و.... من ها .....در جای جایش مشهود است...
بر سرتان خواهم ریخت ......و خواهم گرفت.
سهم من بوی گند و نفرت بود.! ؟.. ....و سهم شما ؟
سهم من جرعه ای مسکر بود ....و پرده ا ی سیاه به رنگ دلهاتان......مقابل دیدگانم ؟
اما.... سهم شما ......؟
این بوی نفرت ...... که بر منست ..بوی تو.... .بوی پدران توست ...بوی قابیل هاست .......
که مرا.... پدرم و اجدادم را ...مخمور خواستید ......
و بوی مطبوع تو که هر گذر و برزنی را .....معطر ساخته ...... بوی تو نیست ....
بوی عطر خون من و اجداد منست که تو .... و تو ها..... آن روز که آنها را مخمورشان ساختید...
به یغما ربودیدش ......!
این کفشهای پاره پاره...... چون دلم ......
این رخت پاره های...... چون تنم.....
همه .... عاریه ایست ........که
رخت های من ...در خانه من.....همینجا که تو ساکنی.....در میان عطر گل و گلاب همچنان
به انتظارم ....آویزان....
اما.... ایستاده اند......!
و من هم از آنها خواهم آموخت...
ایستادن را .........
آخرین قطره های نوش داروی جهنمی را به خواست تو .....نوشیدم ....اما
لحظه ای...ساعتی..... دیگر ..........
بپا خواهم خاست .......
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرد آب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند دلکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارهٌ اندیشه های گرم
تا مرز ناشناختهٌ مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ... آب ...
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پرکن پیاله را



نــمــی دانــم کـــه
دل دور از ملالم می کند یا نه؟نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم
سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را دكتر علي شريعتي
يا علي مدد...

روحی دارم حساس
که دو سال بیش ندارد اما
دوستدار حقیقت
عاشق تنهایی ست
عشق٬ قرمز
حقیقت ٬ آبی ست
و روح لطافت ٬ سبز است
چه کسی دوست ندارد
که لباس از تن بکند
و از آن خاکی ظلمانی شب برهد
و به پرواز درآید تا اوج
بپرد تا صبح حقیقت ٬ به طراوت برسد
بشود حور ٬ بشود نور
چه کسی ...

يادم می آيد يکبار از خدا پرسيدم :
- خدای من , تو که سينه ای به اين بزرگی دادی به آدم , تو که از هر چيز خوب دو تا دادی برای تنش ,
- چرا توی سينه يک دل کاشتی و آنطرفش را گذاشتی خالی و سوت کور؟
- خدا تاملی کرد و توی گوشم زمزمه کرد :
- اگر جايی خالی باشد از چيزی , حکمتی دارد اين خلاء ,
سينه جا دارد برای دو تا دل قبول , آفريدمت برای جستجو ,
همه چيز را سر جای خودش گذاشتم دانه به دانه , يک جای خالی اش را هم تو پر کن , از هر چه خواستی ,
خواستی يک دل ديگر , خواستی چيزهای ديگر
گفتم :
- خب مهربان من , آدم دلش نمی آيد دل يکنفر را بردارد بگذارد جای خالی سينه اش ,
جواب داد با لبخند :
- دل نمی توانی برداری , دلت را بده
و من پاسخی نداشتم .... !
زندگی مثل گل سرخ است
پر از عطر پر از گل پراز خار پر از برگ لطيف
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و خار و گل و گلبرگ
همه همسايه ی ديوار به ديوار همند
بوی خاک نمناک می آید
مسیح دوباره فریاد بر می آورد : "پروردگارا آیا مرا به خود واگذاشتی ؟ "

باران می بارد ...
از جا بر می خیزم
بیدارم.
آیا بیدارم؟؟؟
چیزی اینجا نیست . تنها حسی تهی وجودم را تسخیر کرده و رهایم نمی کند . نگاه می کنم . به هر سو
به همه سو ... کسی نیست؟؟ به دور خود می چرخم ... دیوارها را لمس می کنم
دیوارها دیوارها
پنجره ای نیست
یادم آمد ! تاریکی پنجره ندارد و در رویا نیز برای تاریکی دریچه ای باز نمی شود .
دوباره سر جایم می نشینم و دست هایم را پنهان می کنم .
شب است ؟
یا روز ؟...
آمدی، چه زيبا! گفتم دوستت دارم چه عاشقانه، پذيرفتی چه فريبنده،
آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه، با تو خوش بودم چه کودکانه، همه چيزم
شدی چه زود، به خاطر يک کلام ترکم کردی چه ناجوان مردانه، نيازمندت
شدم چه حقيرانه، چه غريبانه خداحافظی به ميان آمد چه بی رحمانه، و من
سوختم چه عاشقانه ولی هنوز دوستت دارم
دلم می خواهد تمام روزنه ها را ببندم ... با دست هایم و با انگشتان استخوانی ام ...
اما نمی توانم
فردا همیشه می آید...
حتا اگر ساعت ها آرام سوگواری کنم
برای خودم
برای دریچه ها
برای فردا
برای همگان
و فردا دست هایش خالیست ...
ازم پرسید من را بیشتر دوست داری یا زندگیت را.. گفتم زندگیم را.. ناراحت شد و رفت اما نمیدانست تمام زندگیم اوست

لحظه هاى خوب چه زود فراموش مى شوند. همين امروز هم اگر روز خوبى باشد، فردا از يادمان مى رود. بعضى وقت ها براى اينكه خوشبختى هاى زندگى مان را به خاطر بياوريم بايد ساعت ها در تنهايى وقتصرف كنيم و نتيجه؟ هيچ!هیچ!
از راه دور تو را میپرستم ای قبله امید من.........
از راه دور به تو عشق میورزمتا دیگر این فاصله را احساس نکنی
عزیزم.........
از راه دور درد دلهایم را به تو میگویم و تو را در آغوش محبت های خودم
میفشارم......
آری از همین راه دور نیز میتوان دست در دستان هم گذاشت و در کنار هم
قدم زد..........
به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود......
از همین راه دور تورا میبوسم و میگویم که خیلی دستت دارم عزیزم.......
عکسهات همیشه روبروی من هست و جای بوسه هایم بر رویشان
نمایان.....
از همین راه دور به یاد تو خواهم بود در همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم
میبینم.....
خاطره هایمان را در ذهنم مرور میکنم و هیچگاه نمیگذارم خاطره های لحظه
دیدترمان از ذهنم دور شود.........
این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین میبرم و کاری میکنم که همیشه
احساس کنی در کنار منی......
یک راه دور....یک دنیا عشق.....محبت و پاکی......
این راه دور قلبهایمان را در همه لحظه ها در کنار هم نگه داشته است......
چون همیشه به یاد همیم و همیشه به انتظار آن هستیم که لحظه دیدارمان
دوباره فرا رسد........
ثانیه ها را لحظه لحظه میشماریمو شب و روز را با یاد هم و عشق به هم
سپری میکنیم.......
آری لحظه دیدار نزدیک است............
یک خواب عاشقانه .... خواب با هم بودنمان....خواب گذاشتن در دست
هم.........
خواب نگاه به چشمان هم.....یک طلوع دیگر و یک روز پر از خاطره.....
روزی که لحظه به لحظه آن به یاد همیم..... و این است یک فاصله
عاشقانه......
لحظه های پر از عشق میگذرد و حقیقت شیرین لحظه دیدارمان فرا خواهد
رسید......
از همین راه دور هم میتوان عاشق بود .........
از همین راه دور هم هم میتوان همدیگر را همیشه در کنار هم حس کرد
نازنینم.......
پس آرام زندگی کن و بیشتر از همیشه عاشق باش چون این راه دور خیلی
مقدس است و پایان راه شیرین تر از گذشته...............
نميدانم كدامين كس
كدامين همچو من مفتون
رقم خواهد زدن
اين سرنوشت گنگ ومبهم را
نميدانم كدامين دست
كدامين دست سوداگر
نوازش ميتواند كرد
غمين اين گونههاي سرخ و رسوا را
نميدانم كدامين چشم
كدامين چشمهي خورشيد
نظاره ميتواند كرد
سرشك رود چشمان به راهم را
نميدانم كدامين لب
كدامين لعل جادوفام
تواند كرد كشف بوسهاي تبدار
بر اين لبهاي خشك و شور و شيدا را
نميدانم كدامين قلب
كدامين قالب مغلوب
تواند يك نظر حتي كه بگزيند
يكي دالان ز دالانهاي قلبم را
نميدانم كدامين شعر
كدامين حرف يا واژه
تواند حرف خاموشي من باشد
كه شايد برملا سازد
هراس من ز گفتن را
كه شايد شعر من فرياد من باشد
و من با وحشت و ترديد
فقط در شعر فريادم
و يا فرياد در شعرم
ميان پردهاي موهوم و وهمآلود
شجاعانه دمي فرياد بردارم
كه جانا دوستت دارم
هميشه دوستت دارم
((انتظار)) پشت يک ديوار غمگين و بلند عاشقي سر گشته در چنگال بند پشت اين فريادِ برق آساي دور جاده اي بي انتها و بي عبور دفتري از جنس ديوار ست و خشت قصه اي از قصه هايِ سرنوشت عشق و عاشق هر دو بر بالاي دار نغمه هايِ تلخ و ناله بي شمار چون زمستاني که در شوق بهار ميزند بر هر دلي صد دانه خار دل تمناي صوت اسمت ميکند جان تمناي جانان ميکند بيقرار و بيقرار بيقرار و پر ز شوق تلخ تر از زهر در انتظارجان ميکنم جرعه اي از زهر تلخ هجرتت را نوش ميکنم درد جان کاهيست دردِ انتظار کوه را زير پا خرد ميکند انتظار
بیا تا هنوز ته مانده ای مانده از ماندنم
دستهایم را به آسمان دراز کردم اما دستم را پس زد
برای بار دوم دستم را به سمتش دراز کردم
نعره ای کشید و اشک ریخت تا جایی که آب
مرا برد تا مرز هستی
اینجا مرز هستی من است

نا آشنا
بازهم قلبی به پایم افتاد بازهم چشمی به رویم خیره شد
بازهم در گیرودار یک نبرد عشق من بر قلب سردی خیره شد
بازهم از چشمهء لب های من تشنه ای سیراب شد سیراب شد
بازهم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد در خواب شد
در دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم
چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذرد از
جان و مال و آبرو

کسی پنجره را رو به باران باز نمی کند ، حتا اگر تا سپیده التماس کند و از خستگی زیر طاق پنجره به خواب رود .

تاریک است هوا.
به انتظار فردا می مانم شاید سپیده دم با خود برایم خورشید را بیاورد ...
درون سينه نگنجد غمی که من دارم
خوش است با غم دل عالمی که من دارم
سرشک ديده بيان کرد ماجرای دلم
چه اعتبار بر اين محرمی که من دارم
ا ز آن گلی که برويد ز خاک من پيداست
زهجر لاله رخان ماتمی که من دارم
بسوخت جان حريفان ز گرمی سخنم
عجب که در تو نگيرد دمی که من دارم
مرا به گريه چه حاجت که رونقی ندهد
به برگ زرد رخم شبنمی که من دارم
بيا و بر دل من رحم کن که از تنگی
در او قرار نگيرد غمی که من دارم




باد وزیدن گرفت ...
قطرات باران به صورتـم حمله ور شدند!
اشکها غافلگیر شده بودند.
چه زیبا بود جنگ اشک و باران.
چه زیبا بود استقامت اشک در مقابل هجوم لشگر باران ...!