|
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
|

من کفن کردم دلم را بار ها.................مرده ام در فصل کوچ سارها
روی زخم سینه ام لرزیده ام ................شیون خاموش خود را دیده ام
زخمی امُا دلم خونخواه نیست................هیچکس از زخم من آگاه نیست
کاش باغم را نمیزد این نبوغ..................کاش پرپر می شدم پیش از بلوغ

آن هنگام كه جغد پير ترانه هاي خاكستري بر ديوار اتاقم چنبر مي زند
زماني كه درد خيمه مي بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه اي كه هر ثانيه همانند پتك مي كوبد بر افكارم
من در مي يابم مرگ را
خود كشي را
خودكشي ديوانگي نيست
خودكشي حقارت نيست
خودكشي حماقت نيست
زماني كه مغزم پيش مي رود به هر نا كجا آباد !
وقتي كه غده بد خيم زندگي ريشه كرده است بر روحم
زماني كه براي واژه خوشبختي معنايي نمي يابم
لحظه اي كه چشمانم به هر سمتي مي رود واژه مصيبت را بر ديواره ها
مي خواند
من در مي يابم مرگ را
خود كشي را
خودكشي ضعف نيست
خودكشي درماندگي نيست
خودكشي جهالت نيست
شعار ندهيد كه زندگي زيباست
عشق و اميد وآرزو را غرولند نكنيد
در مي يابيد مرگ را
خودكشي يعني شهامت
خودكشي يعني جسارت
خودكشي يعني رهايي
خودكشي ... آه ... خودكشي
که روح بخش جهان است نام آزادی
به پیش اهل جهان محترم بود آن کس
که داشت از دل و جان احترام آزادی
هزار بار بود به ز صبح استبداد
برای دسته ی پا بسته شام آزادی
به روزگار ، قیامت به پا شود آن روز
کنند رنجبران چون قیام آزادی
* فرخی یزدی



دیگر برای بودنت احساس پیر است
آن پیکر وحشی تر از طوفان و دریا
در چنگهای اضطراب شب ،اسیر است
یک روز زانو در بغل می گیری و ،اشک
می خواهی از چشمی که دیگر چون کویر است
بیگانه خواهی بود با گلهای این باغ
قلبت به تبعید از محبت ناگزیر است
در چشم ابلیسی که ما خوار می خواست
پرپر زدن هایت قشنگ و بی نظیر است
من نیستم بر سنگ قبرم می نویسی
فهمیده ام کولی،هزار افسوس دیر است...
با ز هم غم .... باز هم احساس دلتنگی های که آدم را از زندگی سیر می کند ...سخت است ولی....
بی آنکه بیابم دلیلی برای زندگی
بی آنکه بدانم چرا زنده ام
بی آنکه عقل مرا یاری دهد
امروز هم گذشت
با تمامی ناامیدیهایش
با تمامی چراهای بی دلیل
با تمامی غصه های نابجا
امروز هم گذشت
و من هنوز چیزی از زندگی نمیخواهم
و من هنوز چشمانم به در خیره مانده
و من هنوز بوی تعفن نگرفته ام
امروز هم گذشت
مثل دیروز که ناتمام گذشت
مثل فردا که همانند امروز میگذرد
مثل تمام تاریخ
امروز هم گذشت
با اینکه امیدم بود شاید روزی دگر باشد
با اینکه منتظرامید بودم
با اینکه روز میلادم بود
امروز هم گذشت...
من محكوم شكنجه ئي مضاعف ام :
اين چنين زيستن ،
و اين چنين
در ميان شما زيستن
با شما زيستن
كه ديري دوستارتان بوده ام.
ا.بامداد
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...
تورا من چشم در راهم
اول از همه میخوایم یه بیوگرافی از زندگی هنری خواننده عزیز کشورمون آقای رضا صادقی رو تقدیم شما عزیزان بکنیم.

Reza Sadeghi Biography
رضا صادقي 25 مرداد1358 در شهر بندرعباس به دنيا آمد. و اصالتش از شهريست زيبا به نام ميناب (آناميس) . نظر به اينكه در خانواده مذهبي و مقيد چشم به دنيا گشوده بود ابتدا خواندن را با تلاوت قرآن آغاز كرد. علاقه مندي او به مسائل هنري باعث شد تا در زمينه موسيقي فعاليتش را آغاز كند . سال 1368 ابتداي راه و به نوعي اولين جرقه فكري او بود با توجه به اينكه در آن سالها منطقه بندرعباس امكانات بسيار محدودي براي فراگيري داشت . او با مطالعه كتابهاي متفاوت در اين زمينه ساختار فكري خود را در مورد اين هنر بسيار رويايي و لطيف استحكام بخشيد . علاقه مندي او به موسيقي مدرن باعث شد تا از نگاه موزيسين هاي بزرگ براي بعد كاري خود استفاده كند
در سال 1371 اولين آهنگ خود را به نوعي ميشود گفت ساخت . به نام راز عشق . شايد در آن سالها كارهاي او مورد قبول واقع نمي شد زيرا تفكرات به سوئي ديگر سوق گرفته بود. در سال 1372 اولين كار را در قالب كاست ارائه كرد كه به نام همان راز عشق بود. اما از حق نگذريم هيچ نوع بار هنري نمي شد در آن پيدا كرد اما حركتي تازه بود
در سال 1373 با كمي دقت دومين كار خود را ارائه كرد به نام بال پرواز كه بعد از آن كاست نظر عموم نسبت به كارهاي او جلب شد و او با شوق بيشتري به كسب تجربه و اطلاعات گام به جلو بر مي داشت
بنا به دلايلي در سال 1374 به طور موقت دست از كارهاي هنري برداشت و شايد همان مدت براي او مدت زمان پر باري بود و اواخر سال 1374 بود كه با ارائه كاستي تحت نام كلاغ غارغاري شروع دوباره اما تا حدودي قوي تر از قبل را تجربه كرد
علاقه زياد او به هنرمنداني چون استاد چشم آذر و بيات باعث شد تا به كارهاي ايشان و بزرگاني ديگر توجه خاص داشته باشد. و كارهاي او تحت شعاع آنها قرار گرفت
البته او در زمينه شعر و ادبيات فعاليت دارد و ارادت او به شاعراني چون اخوان ثالث - حافظ - مولانا - سهراب سپهري - شاملو و ماگوت بيگل باعث شد ذهنيت فكري آنها را در راه خود نورپردازي كند . البته لازم به ذكر است كه 95% كارهاي او با كلامهاي خود اوست
در سال 1375 كاست گل لاله را ارائه داد كه به نوعي با كارهاي قبلي او تفاوت داشت . او سير نسبتا سعودي را دنبال كرد به طوري كه در سال 1376 بندرقديم 1377 مستانه و ديوانه در سال 1378 روياي شيرين و ده ثانيه را با هم در يك سال ارائه داد
سال 1379 سال آرامش و كسب تجربه بود و پربار . يك حادثه زيبا در روياهاي او - لحظه ها را برايش سرشار كرده بود تا اينكه در سال 1380 كاست عاشقم من را كه با گيتار اجرا شد را به بازار ارائه داد كه مورد استقبال خاصي قرار گرفت . البته اين كاست قبل از اينكه ويرايش شود به بازار رفت كه در مورد آن جاي بحثي طولاني است
آن حادثه زيبا و رويايي نگاه تازه او به عشق و عاشق شدن بود و ديدن زشتيها را با نگاه ديگر. او مدت 8 سال پيراهين مشكي به تن داشت و همه مردم او را مشكي پوش مي شناختند تا اينكه در سال 1381 كاست حكايت مشكي پوش را به مردمي تقديم كرد كه سالها او را با مهرشان به اوج سوق مي دادند
حكايت مشكي پوش آغازي است براي حركتي ار
اول

باید از تو بنویسم که بهار
پر شد از پرسه ی شیدایی تو
خوب من
گوش بده قصه ی احساس مرا
گر چه از حرف تو من دلگیرم
بی تو هم کنج قفس می میرم![]()
منم آن اسير خسته ، به گلي اميد بسته ، همه شاخه ها شكسته ، همه درها به روي بسته كه به هزار وعده مانديم و به يك فريب خفتيم كه به همه جز وفا نكردیم و ز همه جز جفا نديدیم.....

برای دیدن تو قامت غصه خم شد ... انگار که قحطی اومد هرچی به جز تو کم شد
برای دیدن تو نیاز نبود بگردم ... تو هرجا با من بودی پس تو رو پیدا کردم





جماعتی عشق را آبی می دانند
همرنگ دریا و آسمان و عده ای سبز
که رنگ زندگی است و رنگ بهار
و مردمی که اسب رویاهایشان سپید است
عشق را همرنگ برفهای کوهستان می دانند
من. اما معتقدم عشق سیاه است سیاه
چرا که بارها آن را در عمق زلال چشمهای تو دیده ام...
اي کاش باز هم چـــراغ مــهـــرت کلبـــه تـــاریــــک خیـالم را روشنـی میداد ![]()
ای کاش هنوز در سایبان امن مهر و عطوفت تو، تن خسته ام آرام میگرفت ![]()
ای کاش هـنـوز مـی تـوانـسـتـم مُـهـــر غــــــم دل بـه دیــدار تـو بـگـشـایــم
ای کاش هنــوز مـی تـوانـستــم اوج انــدوه و دردم را در پـیـش تـو بگشایـم ![]()
ای کاش بـــاز هــم خـورشـــیــد وجـــودت گـــرمـــابــخــش هــستی ام بــود![]()

من اشک سکوت مرده در فریادم![]()
دادی سر و پا شکسته در بیدادم![]()
اینها همه هیچ ای خدای شب عشق![]()
نام شب عشق را که برد از یادم ![]()
![]()
در تنها ترين تنها ييم
تنها كسم تنهاى تنهايم گذاشت
خدايا در تنها ترين تنهاييش
تنها كسش تنهاى تنهايش گذارد!
زندگي شايد همين باشد
يك فريب ِ ساده و كوچك
آن هم از دست ِ عزيزي كه تو دنيا را
جز براي او و جز با او نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد .....
اخوان ثالث
زمونه ای که قصد آغاز مردم رو نوشت قصه سر انجام ما را نوشت یه لحظه چشمات رو ببند ببین هنوز دوستت دارم شبها که خوابت نمیاد منم به یادت بیدارم
![]()

پا بر روی تکه های قلب من گذاشته ای
ارام بر گر
این تکه تکه ها
پاهای تو را زخمی کند
تا قلب تو به درد آید
که من خود زخمی این تکه ها هستم
و هرگز
این درد را برای تو نمی خواهم
هرگز
هرگز
