تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
 

من کفن کردم دلم را بار ها.................مرده ام در فصل کوچ سارها    
 
روی زخم سینه ام لرزیده ام ................شیون خاموش خود را دیده ام  
 
زخمی امُا دلم خونخواه نیست................هیچکس از زخم من آگاه نیست  
 
کاش باغم را نمیزد این نبوغ..................کاش پرپر می شدم پیش از بلوغ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 
 
دلم گرفته فرشته نجات
 
گاهي كه دلم



به اندازهء تمام غروبها مي گيرد



چشمهايم را فراموش مي كنم



اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند



من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس



مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست



و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد



و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند



با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست



از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد



و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد



و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد



از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

آن زمان كه ديگر نمي توان ازسياهي ها سپيدي ساخت


آن هنگام كه جغد پير ترانه هاي خاكستري بر ديوار اتاقم چنبر مي زند


زماني كه درد خيمه مي بندد بر چهارچوب مغزم


لحظه اي كه هر ثانيه همانند پتك مي كوبد بر افكارم


من در مي يابم مرگ را


خود كشي را


خودكشي ديوانگي نيست


خودكشي حقارت نيست


خودكشي حماقت نيست


زماني كه مغزم پيش مي رود به هر نا كجا آباد !


وقتي كه غده بد خيم زندگي ريشه كرده است بر روحم


زماني كه براي واژه خوشبختي معنايي نمي يابم


لحظه اي كه چشمانم به هر سمتي مي رود واژه مصيبت را بر ديواره ها

مي خواند


من در مي يابم مرگ را


خود كشي را


خودكشي ضعف نيست


خودكشي درماندگي نيست


خودكشي جهالت نيست


شعار ندهيد كه زندگي زيباست


عشق و اميد وآرزو را غرولند نكنيد


در مي يابيد مرگ را


خودكشي يعني شهامت


خودكشي يعني جسارت


خودكشي يعني رهايي


خودكشي ... آه ... خودكشي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

قسم به عزت و قدر مقام آزادی

که روح بخش جهان است نام آزادی

به پیش اهل جهان محترم بود آن کس

 که داشت از دل و جان احترام آزادی

هزار بار بود به ز صبح استبداد

برای دسته ی پا بسته شام آزادی

به روزگار ، قیامت به پا شود آن روز

کنند رنجبران چون قیام آزادی

                                                                                                      * فرخی یزدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

ليلاا كجا ميري ليلاادوستت دارمmohammad_2000's Avatar
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 
 
یک نفر دلتنگ است یک نفر می گرید یک نفر سخت دلش بارانیست .....
 یک نفر در گلوی خویش بغض خیسی دارد 
 بغض کالی دارد یک نفر طرح وداع می کشد روی گل سرخ خیال ...........
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

پروانه خيال
وقتي شبيه آينه ها مهربان شدي
من يك ستاره ماندم،تو كهكشان شدي
غمگين و دلشكسته به راهت نشسته ام
از آن شبي كه خاطره اي بي نشان شدي
با من سخن بگو كه منم آشناي تو
اي آشنا كه با دل من همزبان شدي
مي بينمت كه پشت تن بوته هاي ياس
پروانه خيال مرا آشيان شدي
وقتي نشست مهر نگاهت به جان من
چو عشق در خزان دلم جاودان شدي
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 
... آنگاه که بگویی
به نام خدا
خداوند می گوید بنده من با نام من آغاز کرد پس او را
یاری خواهم کرد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

یک روز می فهمی ولی بسیار دیر است

دیگر برای بودنت احساس پیر است

آن پیکر وحشی تر از طوفان و دریا

در چنگهای اضطراب  شب ،اسیر است

یک روز زانو  در بغل می گیری و ،اشک

می خواهی از چشمی که دیگر چون کویر است

بیگانه خواهی بود با گلهای  این باغ

قلبت به تبعید از محبت ناگزیر است

در چشم ابلیسی که ما خوار می خواست

پرپر زدن هایت قشنگ و بی نظیر است

من نیستم بر سنگ قبرم می نویسی

فهمیده ام کولی،هزار افسوس دیر است...

با ز هم غم .... باز هم احساس دلتنگی های که آدم را از زندگی سیر می کند ...سخت است ولی....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

سیلی زدند بر تو  دل آسمان شکست

                                           لبخند عشق بر لب رنگین کمان شکست

نمی وزید، زخمه سکوت اختیار کرد

                                            مضراب های زخمی گیتارمان شکست 

پلکی به هم زدیم ،نبودی بدون شک 

                                          پشت زمین و بغض زمان  ناگهان شکست 

حق می دهم به گیجی تقویم وخاک ،چون

                                                 قلبی که مثل خدا مهربان بود ،شکست

طرحی کشیدم از تب و از بی قراری ام 

                                                هی سایبان کشیدم و هی سایبان شکست 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

امروز هم گذشت

      بی آنکه بیابم دلیلی برای زندگی

      بی آنکه بدانم چرا زنده ام

      بی آنکه عقل مرا یاری دهد

امروز هم گذشت

      با تمامی ناامیدیهایش

      با تمامی چراهای بی دلیل

      با تمامی غصه های نابجا

امروز هم گذشت

      و من هنوز چیزی از زندگی نمیخواهم

      و من هنوز چشمانم به در خیره مانده

      و من هنوز بوی تعفن نگرفته ام

امروز هم گذشت

      مثل دیروز که ناتمام گذشت

      مثل فردا که همانند امروز میگذرد

      مثل تمام تاریخ

امروز هم گذشت

      با اینکه امیدم بود شاید روزی دگر باشد

      با اینکه منتظرامید بودم

      با اینکه روز میلادم بود

امروز هم گذشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

من محكوم شكنجه ئي مضاعف ام :

 

اين چنين زيستن ،

 

و اين چنين

 

            در ميان شما زيستن

 

                                  با شما زيستن

 

كه ديري دوستارتان بوده ام.

 

ا.بامداد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

   

  آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

  هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 4:8 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

                  تورا من چشم در راهم
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 4:6 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

دلم گرفت ای همنفس پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس از این نامهربونی ها دارم از غصه می میرم رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو می گیرم تو این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشی تو ای همزاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی؟ ... تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش تو این شب مرگیه پاییر بهار باور من باش تقدیم به کسی که ای کاش ...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 3:5 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

خلقت زن ::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::
::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده اي ؟ »
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.
HydroForum® Group
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

توی چاردیواری ای که تموم دریچه هاش بسته س یه فریاد داره از سکوت و تنهایی می خونه .... اونوقت همه چی گم میشه ..... فردا .... حادثه .... خطر .... من .... تو .... ما . اما هنوز تو وقتای هشیاری یه صدایی هست که دلواپسی رو یادم بندازه .... اونوقت همه چی رو میذارم کنار ....... بیصدا گم میشم تو فریاد . حالا هم نه گله ای هست ..... نه فریادی ...... و نه حتی سکوتی ...... اما هنوز هستم .... هنوز هم میتونم باشم ..... پشت دیفال ! تو یه دشت بزرگ .... یا شایدم تو همون چاردیواری .... همون جای دنجی که همیشه منو تو خودش جا میده ..... .
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

اول از همه میخوایم یه بیوگرافی از زندگی هنری خواننده عزیز کشورمون آقای رضا صادقی رو تقدیم شما عزیزان بکنیم.

Reza Sadeghi Biography

 رضا صادقي 25 مرداد1358 در شهر بندرعباس به دنيا آمد. و اصالتش از شهريست زيبا به نام ميناب (آناميس)  . نظر به اينكه در خانواده مذهبي و مقيد چشم به دنيا گشوده بود ابتدا خواندن را با تلاوت قرآن آغاز كرد. علاقه مندي او به مسائل هنري باعث شد تا در زمينه موسيقي فعاليتش را آغاز كند . سال 1368 ابتداي راه و به نوعي اولين جرقه فكري او بود با توجه به اينكه در آن سالها منطقه بندرعباس امكانات بسيار محدودي براي فراگيري داشت . او با مطالعه كتابهاي متفاوت در اين زمينه ساختار فكري خود را در مورد اين هنر بسيار رويايي و لطيف استحكام بخشيد . علاقه مندي او به موسيقي مدرن باعث شد تا از نگاه موزيسين هاي بزرگ براي بعد كاري خود استفاده كند

در سال 1371 اولين آهنگ خود را به نوعي ميشود گفت ساخت . به نام راز عشق . شايد در آن سالها كارهاي او مورد قبول واقع نمي شد زيرا تفكرات به سوئي ديگر سوق گرفته بود. در سال 1372 اولين كار را در قالب كاست ارائه كرد كه به نام همان راز عشق بود. اما از حق نگذريم هيچ نوع بار هنري نمي شد در آن پيدا كرد اما حركتي تازه بود

در سال 1373 با كمي دقت دومين كار خود را ارائه كرد به نام بال پرواز كه بعد از آن كاست نظر عموم نسبت به كارهاي او جلب شد و او با شوق بيشتري به كسب تجربه و اطلاعات گام به جلو بر مي داشت

بنا به دلايلي در سال 1374 به طور موقت دست از كارهاي هنري برداشت و شايد همان مدت براي او مدت زمان پر باري بود و اواخر سال 1374 بود كه با ارائه كاستي تحت نام كلاغ غارغاري شروع دوباره اما تا حدودي قوي تر از قبل را تجربه كرد

علاقه زياد او به هنرمنداني چون استاد چشم آذر و بيات باعث شد تا به كارهاي ايشان و بزرگاني ديگر توجه خاص داشته باشد. و كارهاي او تحت شعاع آنها قرار گرفت

البته او در زمينه شعر و ادبيات فعاليت دارد و ارادت او به شاعراني چون اخوان ثالث - حافظ - مولانا - سهراب سپهري - شاملو و ماگوت بيگل باعث شد ذهنيت فكري آنها را در راه خود نورپردازي كند . البته لازم به ذكر است كه 95% كارهاي او با كلامهاي خود اوست

در سال 1375 كاست گل لاله را ارائه داد كه به نوعي با كارهاي قبلي او تفاوت داشت . او سير نسبتا سعودي را دنبال كرد به طوري كه در سال 1376 بندرقديم 1377 مستانه و ديوانه در سال 1378 روياي شيرين و ده ثانيه را با هم در يك سال ارائه داد

سال 1379 سال آرامش و كسب تجربه بود و پربار . يك حادثه زيبا در روياهاي او - لحظه ها را برايش سرشار كرده بود تا اينكه در سال 1380 كاست عاشقم من را كه با گيتار اجرا شد را به بازار ارائه داد كه مورد استقبال خاصي قرار گرفت . البته اين كاست قبل از اينكه ويرايش شود به بازار رفت كه در مورد آن جاي بحثي طولاني است

آن حادثه زيبا و رويايي نگاه تازه او به عشق و عاشق شدن بود و ديدن زشتيها  را با نگاه ديگر. او مدت 8 سال پيراهين مشكي به تن داشت و همه مردم او را مشكي پوش مي شناختند تا اينكه در سال 1381 كاست حكايت مشكي پوش را به مردمي تقديم كرد كه سالها او را با مهرشان به اوج سوق مي دادند

حكايت مشكي پوش آغازي است براي حركتي ار

اول

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

نظر بدهید
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 



  باید از تو بنویسم که بهار
  پر شد از پرسه ی شیدایی تو

  خوب من
           گوش بده قصه ی احساس مرا

  گر چه از حرف تو من دلگیرم

                  
     بی تو هم کنج قفس می میرم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

               حقیقت عشق امروزی

  منم آن اسير خسته ، به گلي اميد بسته ، همه شاخه ها  شكسته ، همه درها به روي بسته كه به هزار وعده مانديم و به يك فريب خفتيم كه به همه جز وفا نكردیم و ز همه جز  جفا نديدیم..... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

برای دیدن تو قامت غصه خم شد ... انگار که قحطی اومد هرچی به جز تو کم شد

برای دیدن تو نیاز نبود بگردم ... تو هرجا با من بودی پس تو رو پیدا کردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

بازم بگم دوست دارم ؟؟؟

جماعتی عشق را آبی می دانند

همرنگ دریا و آسمان و عده ای سبز

که رنگ زندگی است و رنگ بهار

و مردمی که اسب رویاهایشان سپید است

عشق را همرنگ برفهای کوهستان می دانند

من. اما معتقدم عشق سیاه است سیاه

چرا که بارها آن را در عمق زلال چشمهای تو دیده ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

اي کاش باز هم چـــراغ مــهـــرت کلبـــه تـــاریــــک خیـالم را روشنـی میداد
ای کاش هنوز در سایبان امن مهر و عطوفت تو، تن خسته ام آرام میگرفت
ای کاش هـنـوز مـی تـوانـسـتـم مُـهـــر غــــــم دل بـه دیــدار تـو بـگـشـایــم
ای کاش هنــوز مـی تـوانـستــم اوج انــدوه و دردم را در پـیـش تـو بگشایـم
ای کاش بـــاز هــم خـورشـــیــد وجـــودت گـــرمـــابــخــش هــستی ام بــود

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

من اشک سکوت مرده در فریادم

دادی سر و پا شکسته در بیدادم

اینها همه هیچ ای خدای شب عشق

نام شب عشق را که برد از یادم 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

در تنها ترين تنها ييم

            تنها كسم تنهاى تنهايم گذاشت

                            خدايا در تنها ترين تنهاييش

                                        تنها كسش تنهاى تنهايش گذارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

زندگي شايد همين باشد                                                                           

يك فريب ِ ساده و كوچك                                                                        

آن هم از دست ِ عزيزي كه تو دنيا را                                                           

جز براي او و جز با او نمي خواهي                                                           

من گمانم زندگي بايد همين باشد .....

                                           اخوان ثالث                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

زمونه ای که قصد آغاز مردم رو نوشت

قصه سر انجام ما را نوشت

              

یه لحظه چشمات رو ببند

ببین هنوز دوستت دارم

شبها که خوابت نمیاد

منم به یادت بیدارم

بزن به ياد تنهايمان بزن  بزن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

     چه بی صداقت

                            پا بر روی تکه های قلب من گذاشته ای

                                                                ارام بر گر

                                                           من نمی خواهم

این تکه تکه ها

پاهای تو را زخمی کند

تا قلب تو به درد آید

که من خود زخمی این تکه ها هستم

و هرگز

این درد را برای تو نمی خواهم

هرگز

هرگز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  |