تبليغاتX
زاغ سیاه
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
 
 

دلم... دلت...
می گیرد... می لرزد...
سال را نو می کنند... لبخند می شوی بر لبان حاجی فیروز... نه برای آمدن... که برای رفتن...
سیاه... سرخ... خاکستری!
دلم...دلت...
آنقدر تمرین کرده ایم این تمکین شوم را... که باورمان شد... این باختن های پی در پی...
دوست داشتنی ترین آدم ها هم گاه همین سرمشق غلط تو را مشق می کنند...
تمرین می کنیم هر روز، باختن را... هر روز باختن را...
دلم... دلت...
گاه باورم می شود عشق همان سوئ تفاهم احمقانه ی آدم هاست... گاه باورم می شود خدا مرده است... گاه باورم می شود ...
اما هیچ وقت دلم نمی شود... دلم بدهکار نیست...گوشم هم که بدهکار باشد، باز دلم نیست...
دلم... دلت...
جایی پیوند می خورد... جایی دور از این آمدن ها رفتن ها!

 

 
 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

کدام تاریخ...

تقویم..؟

جمشید شاه ...

       

من.. اینجا

نوروز را با آمدن باد...و

فرو ریختن سقف خانه

می فهمم ...

در آخرین خانه تکانی

پدر...

         مادر...

همراه آخرین باد   

در سطل ذباله ای که درست قد خانه شان بود

     مدفون شد !  ند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 نیم کیلو پیاز ,

 چند گوجه فرنگی نیمه کپک زده

 چند تا بال  و پای مرغ,

 مقداری آشغال گوشت و استخوان دنده که گوئی از سفره  سگ ولگردی دزدیده بود , 

  قبض پرداخت نشده آب و برق ,

وحشت  روبرو شدن با موجر...

  تمامی درآمد امروز دکانش بود که در زنبیلی با یک دست وچادر لغزانش

 را بادست دیگر بدنبال خود می کشید...

 رژ  روی لبهایش  روی چانه و گونه های رنگ پریده اش پراکنده بود .....

بوی دود کباب ,

 گرسنگی جگر گوشه های منتظر , ابروهایش را در هم پیچیده بود.

 

زنبیل را بر زمین گذاشت چادر را  بر اندام موزونش چسباند , گره ابروان را بازکرد.

 تمام وجودش شراره ای شد و از پنجره بازآشپزخانه همسایه

بر چشمان حریص و نیم تنه عریان کفتاری ریخت که اندام مردانه و

عضلانی اش از پشت هاله های دود خود نمائی می کرد .....

 

نه اسارت میان بازوان..نه صدای نفس نفس های مردهمسایه ونه گریه 

بی صدای خود را می فهمید....

اما

طعم لذیذ کباب را ...

در دهان بچه های گرسنه اش 

 مزمزه می کرد ..!

. چشمان زیبا و فریبنده

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

يه ذره پوست توي دستگاه خلقت تو كمياب بود؟

چند قطره خون چطور؟

يا شايد مي خواستي به من بفهموني خدايي؟

كدوم؟

چرا جواب نميدي؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 


سکوت جایی برای ماندن نمیگذارد 

 شاید رمزهای عبور را میداند

به آرامی کوله بار خاطراتم را بر میدارم

میروم کنار پنجره نگاهم به جایی میرود

که او را برای اولين با در قلبم حس کردم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

امروز
    در مزرعه گلهای آفتابگردان
                              خورشید را چیدم
                                               به موهایم زدم


حالا  زیبا تر از همیشه
                           به دیدنت می  آیم
                                              در آغوشم بگیر


تا اینبار شب سیاه تو
               درپس  سرخی غروب لبان من
                                                     آغاز شود


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باکره

تنها ترین شب را

در آغوش روسپی گذراند.

تا صبح بی صدا می گریست

بر سر تن سرد شبهایش

روسپی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

خسته از تردید مهر تو از پی مهره مار
جام عشق را از دستت می ربایم
تمام وردها را باطل می کنم
طلسم ها را می شکنم.
گریزان از رنگ نیرنگ
من این افسونگر افسون شده
چه تنها
به دورترین قلعه های شهر کابوس
با جارویم پرواز می کنم ...

 ......................................................................................................................

دور شو....

      دور تر !

 تو که پوسیدنم را نظاره کردی

حال ببین....تکیدنم را

و

آوارشدن م  را روی من !

 

کمی دور تر ... برو

 تا زبانه های آتشی که بر جانم انداختی

   دامنت را نگیرد !

         ببین چگونه بدون هر گونه اعتراض

    میسوزم ...اما

      ن می سازم !

    ببین لبخند را میان این همه آتش

    به یاد آن درخت سیب

    فنجان چای

    گلیم کهنه .... آن همه گناه

    روی لبهای گر  گرفته ام رقاصی میکند !

     هنوز ...

 

        گناه  من بود ...

پاسخ تمنای لبانت ...

پاسخ ندادن ش....هم

 میروم 

 خاکستری را که درونش مدفون شده ام

    بر باد ش دهم

و بعد  من

اگر کسی سراغ خانه مرا گرفت

      بگو  به چشمان تو

 دمی...

نظر بیفکند !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

دل به دریا زدمُ راهِ دلم، کج کردم

همرهِ دل شُده ، با عقل کمی لج کردم

غافل از دل که رَهَش بندِ سَرابی بودُ

بی ثمر رهِ عَبَث ، دو روزه مُنتج کردم

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هردم به هر دری زدم دردم دوا نشد

دمی زدی و آندم به صـــد دوا شــدم

 

...........................................................................................................................................
 

معلم :

            احمد  نقاشی ت کو

    احمد:اجازه آقا ایناهاش 

            اینکه یک برگه سیاهه !

            نه آقا اینجاش کوهه اینم جنگله از اینجام یه رودخونه داره میره اینجا هم یه باغ پر گله

  و اینجا هم یه دریای کوچولوه  رو کوهها هم که برفای آب نشده زمستون پیداست

  تو افق آسمونم که خورشید داره غروب میکنه...

  احمق ! تا حالا کی برف سیاه بوده ! کی کوه و دریا و خورشید و غروب سیاه بودن!

   کی باغ و گل رود خونه سیاه بوده ! کی جنگل سیاه بوده ! خدا این رنگهای به این ا

   زیبائی رابرای تو و امثال توی نفهم خلق کرده !

  : بگو بینم کدوم گوری بودی دیر اومدی ؟

آقا اجازه :پدر و مادر و خواهر و برادرمون نبودن کسی نبود بیدارمون کنه خوابمون برد.

     کجا بودن ؟ چرا تنهات گذاشتن !

آقا اجازه:دیروز رفته بودیم خرید مادر و خواهرمونا گگرفتن برردن دادگاهی ککنن شلاق بزنن.

چرا ؟

آقا اجازه...آقا اجججااازززه...چووون

روسری ماددرمممون رنگ برف بود....چوون

شلوارر خخواهرممون رننگگ غرروب ببود ...چوون

مانتوی مامانمون رنگ دریا بودد ...چووون

کیف خواهرمون رررننگگ جننگگل بوود...چچچون

قلب مماادرمون ق ققد دریااا ببوود .....چوننن

چششم خخواهرممون رننگ آآسمون ببود...چچوونن

دل خخواهررممون به پپاکی روودخخونه بوودد....چووون

عروسسک خواهرررمون رننگ خورششید بوود..چچچ

:بابات کجاست ؟

اون آقاهه گفته بابا واسشون ممانتو روسرری و کففش سسیاه ببره به جای اون لباسسای

 احمقانه بپوشن تا آززاد شون کنن.

:داداشت ؟

دو ماه پیش صدا پخش ماشین بلند بوده بردن پارکینگ امروز قرار بوده بره ماشینو بگیره .

:میرفتی پیش همسایه ها یا میگفتی بیدارت کنن.

همسایمون نیستن آخه مداحه تو این مدت تو خیابون مداحی کرده راه بندون 

درست کرده  تشویقی با خونواده بردنشون  سفر زیارتی !

 

.پ.ن۱- علت کمیابی داروهای سرگیجه مشخص شد.

پ.ن۲- تیتر اول روزنامه های امروز صبح تهران ( بد حجابی عامل تاخیر دا نش آ موزان نوبت صبح کشور)

پ.ن ۳ پوشیدن لباس غیر سیاه احمقانه است.

پ.ن ۴- استفاده از رنگ سیاه نشا نه حماقت است.

پ.ن.۵- بک گرا ند پوچستان سیا ه است.

پ.ن.۶- پیشنهاد میشود با معضل بد حجابی (بد رنگی)  برخورد فرهنگی شود بطور مثال چنا نچه ار هم اکنون تولید رنگ به   جز سیاه در کارخانه های رنگ سازی متوقف شود بی گمان کارخانه های وابسته اجبارا تولیدات خود را تک رنگ خواهند ساخت و خواه ناخواه نسل بعدی دچارا ین معظل نخواهد بود.

.


 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط زاغ تنها  |