|
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم
|
آدمک آخر دنیاست بخند ******* آدمک مرگ همینجاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد ******* شوی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی ******* همینجا ته دنیاست بخند
آن خدایی را که بزرگش خواندی ******** به خدا مثل تو تنهاست بخند

امروز میخوام وبلاگ یکی از دوستانم رو معرفی کنم.
تازه وبلاگش رو زده و اگه امکان داره برین از بلاگش دیدن کنید و نظر بدید تاامارش کم کم بره
بالا.بعد که رفتین اگه تونستین لینکش کنین.
برای ورود به سایت اینجا کلیک کنید.
با تشکر مدیریت سایت
در کنار نگاه خسته پیرزنی که به قدمهای تند کودکی خیره است
روح من سیگاری روشن کرده
دودش را با تمام حرفهای نا گفته اش فرو می دهد
روح من اشک می ریزد
بر تمام بلاهت های بشری
و با چشمان ترش می ستاید
تمام مرگهای بزرگی را که
از پیله های زندگی هایی کوچک پر می گیرند
چشمان نگران روح من خیره است
به فراسوی حافظه کوتاه تاریخ
و حریص است
برای قسمت کردن تمام نداشته هایش
.jpg)
دلم... دلت...
می گیرد... می لرزد...
سال را نو می کنند... لبخند می شوی بر لبان حاجی فیروز... نه برای آمدن... که برای رفتن...
سیاه... سرخ... خاکستری!
دلم...دلت...
آنقدر تمرین کرده ایم این تمکین شوم را... که باورمان شد... این باختن های پی در پی...
دوست داشتنی ترین آدم ها هم گاه همین سرمشق غلط تو را مشق می کنند...
تمرین می کنیم هر روز، باختن را... هر روز باختن را...
دلم... دلت...
گاه باورم می شود عشق همان سوئ تفاهم احمقانه ی آدم هاست... گاه باورم می شود خدا مرده است... گاه باورم می شود ...
اما هیچ وقت دلم نمی شود... دلم بدهکار نیست...گوشم هم که بدهکار باشد، باز دلم نیست...
دلم... دلت...
جایی پیوند می خورد... جایی دور از این آمدن ها رفتن ها!
تقویم..؟
جمشید شاه ...

من.. اینجا
نوروز را با آمدن باد...و
فرو ریختن سقف خانه
می فهمم ...
در آخرین خانه تکانی
پدر...
مادر...
همراه آخرین باد
در سطل ذباله ای که درست قد خانه شان بود
مدفون شد ! ند
نیم کیلو پیاز ,
چند گوجه فرنگی نیمه کپک زده
چند تا بال و پای مرغ,
مقداری آشغال گوشت و استخوان دنده که گوئی از سفره سگ ولگردی دزدیده بود ,
قبض پرداخت نشده آب و برق ,
وحشت روبرو شدن با موجر...
تمامی درآمد امروز دکانش بود که در زنبیلی با یک دست وچادر لغزانش
را بادست دیگر بدنبال خود می کشید...
رژ روی لبهایش روی چانه و گونه های رنگ پریده اش پراکنده بود .....
بوی دود کباب ,
گرسنگی جگر گوشه های منتظر , ابروهایش را در هم پیچیده بود.
زنبیل را بر زمین گذاشت چادر را بر اندام موزونش چسباند , گره ابروان را بازکرد.
تمام وجودش شراره ای شد و از پنجره بازآشپزخانه همسایه
بر چشمان حریص و نیم تنه عریان کفتاری ریخت که اندام مردانه و
عضلانی اش از پشت هاله های دود خود نمائی می کرد .....
نه اسارت میان بازوان..نه صدای نفس نفس های مردهمسایه ونه گریه
بی صدای خود را می فهمید....
اما
طعم لذیذ کباب را ...
در دهان بچه های گرسنه اش
مزمزه می کرد ..!
.
يه ذره پوست توي دستگاه خلقت تو كمياب بود؟
چند قطره خون چطور؟
يا شايد مي خواستي به من بفهموني خدايي؟
كدوم؟
چرا جواب نميدي؟

سکوت جایی برای ماندن نمیگذارد
شاید رمزهای عبور را میداند
به آرامی کوله بار خاطراتم را بر میدارم
میروم کنار پنجره نگاهم به جایی میرود
که او را برای اولين با در قلبم حس کردم
امروز
در مزرعه گلهای آفتابگردان
خورشید را چیدم
به موهایم زدم
حالا زیبا تر از همیشه
به دیدنت می آیم
در آغوشم بگیر
تا اینبار شب سیاه تو
درپس سرخی غروب لبان من
آغاز شود

باکره
تنها ترین شب را
در آغوش روسپی گذراند.
تا صبح بی صدا می گریست
بر سر تن سرد شبهایش
روسپی.