حرفهای تنهایی گاهی در استکانی جا می ماند
دلم
گرفته.دلتنگم.شاید غمگین هم باشم.هرچی هست،حالم خوش نیست.چقدر غریب شدم
میان این همه آشنا ... با تمام وجودم دلتنگی رو احساس میکنم.دلتنگی حس و
حال و رمق رو ازت میگیره.دلتنگی رنگ نداره و مثل مه میمونه!حال یه آدمی رو
دارم که وسط یک جاده مه گرفته گیر افتاده.نه میتونه بره جلو و نه میتونه
برگرده عقب. همونجا میشینه به امید اینکه هوا آفتابی بشه . . . .............. حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه استدر میان مزرعه های طلایی گندممترسکی با لبهایی خندان ایستاده استلباسش نه وصله دار است و نه مغزش پوشالیمترسک خائن با کلاغ ها طرح دوستی ریخته استخوشه های طلایی گندم در آتش دو رویی نگهبان خویش می سوزندفصل دروی گندم ها و حاصلش نانی که به سفره من و تو می آیدتکه نانی خشک در دست کودکی بی پرواستکودک درد گندم ها را می فهمدمترسک را به دار می آویزدصدای نحس کلاغها به گوش می رسدکلاغ ها به سوی مزرعه ای دیگر می روند و بر سادگی مترسک قاه قاه می خندنداینگ خوشه های گندم با پرچم سفیدی که نماد صلح استطلایی تر به چشم می آیندفصل دروی گندم ها و تکه نانی که طعم آزادی می دهد !
موج بر می داری نیمه شب بود برف می بارید پیر مرد به سوراخ های کفش های کهنه ی نوه اش خیره شده بود و خدا را شکر می کرد که فردا مدرسه تعطیل است... برا محیط زیست هم مفیده !!! -؟!! ده، بیس، سی، چل، پنجا شص، هفتاد هشتاد نود صد ! بیام ؟ بییییام ؟ خیاط خوبی ست خدا..... اما... دل مرا،به عمد یا سهو،..... نمی دانم.... شاید بی هوا.... تنگ به سینه ام کوک زد!!! قاصدک اگر آمد باد اگر وزیدن گرفت شاخه ها اگر تکان خوردند گنجشکها اگر غوغا کردند بدان که من برای همه اشان شعرهایی خوانده بودم شعرهایی که تو را "خبر" کنند خودم غریبه شدم چرا گلایه کنم! تمام خاطره ها از میان خاطرم گم شد چگونه خاطر عشق را بهانه کنم؟ شبی میان سکوت و هوای بارانی بخوان دوباره مرا تا به سوی چشمانت دوصد ستاره کنم! کسی به حرمت تب های گهگاهم نشد رفیق نگاهم بگو چه چاره کنم؟ چه حسرتی ست غریبی میان دیده ی تو چگونه گریه ی خونبار را ترانه کنم! شعرهایم درد می کند... از بس به مداد فشار اوردم... دستم میلرزد... نایی برای شعرگفتن ندارم...
شبیه لیوان آبی
که هیچ وقت دریا نشده است

اتفاقا خیلی کار روشنفکرانه و با کلاسیه !![]()
اگه جسارت نباشه می خواستم بدونم شما تا حالا با مردی ارتباط داشتی؟
-ولله نه بخدا، دروغ چرا، دور از جون شما همشون نامرد بودن!
قایم باشک ، قایم موشک، اسمش همینا بود ! یادت هست ؟
من سر میذاشتم سینه دیوار !
تو با خنده های نخودیت می رفتی قایم می شدی !
من چشامو می بستم و می شمردم، ده. بیس...
و صدای خنده هات می اومد ...
بیام ؟
آهسته می گفتی: بیییییااا
می اومدم دنبالت، پشت در، گوشه اتاق، لابه لای پتوها، زیر میز!
با خنده هات نشونی میدادی، که بیایم
و می اومدم و می خندیدیم و چه شاد و بی خیال از آینده ...
حالا، من چشام بازه
تو دلم می شمرم، ثانیه ها رو، و روزها رو و ماه ها رو و ...
و تو میری، خنده هات رو نشونی نیست
رفتنت رو می بینم اما !
گم که میشی دیگه، میدونم، پیدات نخواهم کرد
خنده هامونو لولو خورد، روزهامونو پیشی برد
قایم باشک، این روزا، بازی همه ی آدم هاست !
شمردنش هست،
چشم گذاشتنش هست،
دیوارای بلند سفیدش هست،
جا برای قایم شدنش هم هست،
اما، پیدا شدنش نیست،
پیدا کردنش نیست،
خنده هاش .. نیست !!!
از دل سپردن به آدم برفی ها
حذر کردم
تابستان شد
آب نمی شوی ؟![]()



| Design By : Pichak |



